تبليغاتX
نور مکتوب

























نور مکتوب

نوشته اگر نور نباشد هیچ است


ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

حضرت روح الله


برچسب‌ها: رنج, امام, دنیا
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط یا حا| |

سال جدید نیز شروع شد.

سالی چون سالیان گذشته با همان امیدها و آرزوها و بیم ها و نگرانی ها که در ابتدای سال سراغ آدم می آید.

امسال آغازش با سفر و ایران گردی همراه بود از شرق تا غرب و بعد هم مرکز.

شروعش با سفری خوب و ماندنی به مشهد و زیارت امام هشتم بود و ادامه اش سفر به زادگاه و حضور در کنار پدر و  کنار خاک مادر و بعد سفر به اصفهان و شهر رضا و بازگشت به تهران بعد از روزها سفر.

چقدر دلتنگ خانه شده بودیم. و چه خوب می گفت مادر که هیچ جا خانه ی آدم نمی شود.

 


برچسب‌ها: خانه, شخصی, یادداشت
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط یا حا| |

همیشه با تو قشنگ است دیدن جاده

مرا کنار خودت روی صندلی جا ده.

دوباره راه به سمت اصالت دیروز

عبور می کند از شهر ، می رود تا ده.

به روی شانۀ من سر گذاشتی و مدام

نگاه من به درختان سر به هم داده..

پی نوشت:مجموعه اشعار سيد حجت الله نبوي ثالث با نام "عشق در صف نان" توسط انجمن قلم ايران منتشر شد.

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط یا حا| |

اینکه چگونه او به زندگی ات راه پیدا کرد.شاید خیلی ساده باشد شاید هم خیلی پیچیده و یا مبهم. اما هرچه باشد بی گمان خداوند تقدیراش و چینش اش بر این قرار گرفته است تا این گونه باشد. هرچند منکر اختیار نمی توان شد اما اسبابش را او فراهم کرده است و همین اختیار را هم.

می ترسی از کلمات چرا که ناتوانی از اینکه آنها را مهار کنی یا قرض شان بگیری تا بلکه چیزی فراهم شود تا در ستایش اش یا توصیف اش یا هر چیزی که بتوان با این کلمات ساخت و تقدیمش کرد.بسیار انتظار کشیده بودی بسیار رنج برده بودی بسیار با اندوه مانوس بودی تا روزی او پیدا شود یا پیدایش کنی تا در کنارت باشد و در کنارش باشی. و آن اتقاق رخ داد. با گام های پرعظمت او که اکنون در خاک آرمیده است و جوار رحمت خداوند را سیر می کند.

او آمد تا با نگاه اش تا با خنده هایش تا با اشک هایش تا با ناراحتی اش تا با صبرش تا با مهربانی اش تا با صدایش تا با چادر اش تا با دست هایش تا با راه رفتن اش تا با کفش هایش تا با همه کارهایش و تا با وجود اش تسخیرت کند تا پناهگاه و مامن و آسایش ات و آرامش ات باشد در این دنیای سخت.

پانوشت:

برای همسرم

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط یا حا| |

9دی حادثه ی بزرگی بود. حادثه ای که ابعاد مختلفی را در بر می گیرد. قصد تحلیل کردن یا شعار دادن ندارم. اما دوست دارم قسمتی از احساسم را در آن روز بنویسم. من تا به حال در راه پیمایی های مختلفی شرکت کرده ام. در همین تهران. همیشه از حضور مردم لذت می برم. اما این بار با همه بارهای دیگر فرق داشت. هم از نظر و درباره ی خودم و هم خود راه پیمایی. از همون روز عاشورا و حوادث اش و حتی از قبل تر دوست داشتم تا بار دیگر مردم به صحنه بیایند و قدرت و عظمت و نقش آفرینی یشان را نشان دهد. اما این بار یک هیجان یه ناآرامی و تلاطم در من بود که هر لحظه منتظر بودم تا روز موعود فرا برسد. در یکی 2 روز مانده به 9 دی تلیف و اشتیاقی شدید را در خودم می یافتم که سابقه نداشت . با خودم می گفتم حتما باید حضور داشته باشم و تصور اینکه نتوانم شرکت کنم برایم ممکن نبود. تا روز 9 دی آمد. روز موعود روز درخشان تاریخ جمهوری اسلامی. من از سمت شرق حرکت کردم . از نارمک. از همان اوایل حضور در خیابان معلوم بود امروز خبر و اتفاق مهمی خواهد افتاد. چرا که در خیابان آیت منتهی به خیابان دماوند دسته دسته آدم های مختلف را می دیدم که معلوم بود دارند به سمت انقلاب و شرکت در مراسم شتاب می کنند.  و روی شتاب و اشتیاق مردم تاکید دارم. چون این رفتار در دیگر راه پیمایی ها به این شدت و فراگیری  گسترده را تا به حال ندیده بودم.

خود را به ایستگاه بی آر تی در تقاطع آیت-دماوند  رساندم  اینجا دیگر به وضوح دسته های جمعیت دیده می شد. خیلی ها در ایستگاه منظر اتوبوس بودند اما از اتوبوس خبری نبود خیابان شلوغ بود و هر کس دنبال وسیله ای می گشت تا خود را به مقصد برساند. بعضی از ماشین های عبوری که متوجه می شدند مردم قصد شرکت در راهپیمایی را دارند می ایستاند و مردم را سوار می گردند. اضطراب داشتم می ترسیدم دیر شود و این حس در بقیه هم می دیدم. اضطراب از جان ماندن نکند جا بمانم؟ تا اینکه اتوبوسی از سمت انقلاب در ایستگاه ایستاد . یکی از افراد که از اتوبوس پیاده می شد داد زد بی خود منتظر نایستید راه بسته س دوتا چهارراه جلوتر جمعییت ریخته تو خیابون. این را که گفت منتظر نماندم تا جمله اش تمام شود پای پیاده زدم به خیابان و به سمت انقلاب . تا میدان امام حسین (ع)کلی راه بود چه برسد به انقلاب. یک لحظه فکر کردم چجوری این همه راه را بروم اماو قتی مردم را دیدم که دارند پای پیاده و با شتاب می روند همه چیز رنگ دیگری گرفت. با سرعت حرکت می کردم و هر لحظه اشتیاقم بیشتر می شد چرا که مدام بر حضور مردم افزوده می شد. فضای خاصی بود انگار اتفاقی در آن سر شهر افتاده بود که اینگونه مردم به خیابان ها ریخته بودند. بعضی ها خودشان بلند بلند شعار می دادند و این جالب بود چرا که در راهپیمایی های شهر تهران جمعیت بیشتر به نفس شرکت داشتن توجه دارد تا شعار دادن. این مسئله در 22 بهمن به خوبی روشن است. اما این بار مردم نمی توانستند ساکت باشند. کم کم با نزدیک شدن به میدان امام حسین (ع)  تراکم  جمعیت به حدی رسیده بود که عده بسیاری در وسط خیابان در حرکت بودند و به اصطلاح راه پیمایی رسمی شکل گرفته بود. و این در جای خود شگفت آور بود این تعداد از جمعیت با این فاصله از میدان امام حسین(ع).

دیگر برایم روشن بود که جمعیتی عظیم و باور نکردنی در راه است. به ابتدای خیابان انقلاب که رسیدم سیل جمعیت را دیدم که همچنان با شتاب و اشتیاق در حرکت هستند. جمعیتی متراکم و به شدت همدل. همدلی را به وضوح درک می کردی همدلی که حاکی از حس و هدف و خشم و هزار چیز دیگر بود که میان تو و آنها به اشتراک گذاشته شده بود تا عظمت دین و اعتقاد و ولایت و ایران را به نمایش بگزاری.  وقتی به بالای پل روشندلان رسیدم از شدت شادی در خود نمی گنجیدم در روبه رو و پشت سر جمعیت بود که چون آب های طوفنده در حرکت بود جمعیتی وصف ناشدنی. آری اتفاق و حادثه ای رخ داده بود. و آن 9 دی بود. حادثه ی عظیم 9دی رخ داده بود و چقدر خدا را شاکرم که من توفیق آن را داشتم تا ذره ای باشم در آن دریای حضور.

به میدان فردوسی رسیدم البته با کندی و زحمت. و تراکم و هیجان و حضور مردم در اینجا در اوج بود. با زحمتی فراوان خود را به چهارراه کالج راسندم  اما بیشتر از این نتوانستم جلو بروم. باورم نمی شد ظرفیت خیابان تکمیل شده بود. جای جلو رفتن نبود. از وصف آن لحظات نا توانم و می دانم این ناتوانی و این کلمات آن عظمت ناب را ظرفیت توصیف ندارند.

9 دی برای من و همه کسانی که در آن حضور داشتند حادثه ای است که همیشه تازه است. حادثه ای که بدان افتخار می کنیم و از اینکه دشمن و منافقان و مخالفان و خیلی های دیگر از دیدن و نوشتن و نقل و تحلیل آن عصبانی می شوند و حرص می خورند و تلاش می کنند تا انکارش کنند یا کم رنگ جلوه اش دهند و چون برخی چون خانم کولایی تحریف معنوی اش کنند و انگیزه هایش را زیر سوال بند به خود می بالیم  انگار آب در سوراخ مورچه ریخته شده است و این گونه دست و پا زدن ها درباره ی 9 دی از سوی آنها به خوبی همین مثال را به ذهن می آورد. طوفان 9 دی خانه های سست و کوچکشان را ویران ساخت.

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط یا حا| |

تیتراژ ابتدایی فیلم همراه با نوعی موسیقی عجیب و غریب است که توجه ما را به سوی سبک موسیقایی محسن نامجو معطوف می کند. فرامز قریبیان، امین تاریخ، شقایق فراهانی، تیرداد کیایی، لیلا اوتادی و مرتضی ضرابی از جمله بازیگران سرشناس این فیلم هستند که تماشاگر با دیدن اسامیشان در خود انتظار دیدن یک فیلم زیبا را حس می کند، منتها شاید این بار قصه فرق کند. برای آنکه ببینیم چه اتفاقی در روند داستان رخ می دهد نظر مخاطبین گرامی را به خلاصه داستان جلب می کنم.

خلاصه داستان

تیرداد کیایی که برای وضع حمل همسرش، وی را به بیمارستان می رساند، به دلیل عدم حضور دکتر خصوصی همسرش، هم زن و هم فرزندش را از دست می دهد. دکتر نیز مدتی بعد از این ماجرا دخترش را به شکلی دلخراش و در پی قتلی مشکوک از دست می دهد. از طرفی مهناز و داوود که از محله ای در پایین شهر سر برآورده اند بعد از ازدواج به بزهکاری مشغول می شوند. فیلم به نوعی تمام این شخصیت ها را در قالبی متقاطع به هم پیوند می دهد تا سرآخر مشخص شود قاتل دختر دکتر، مهناز و داوود بوده اند. قاتلینی که خود نمی خواستند این عمل را موجب شوند، ولی در جریان سرقت اتومبیل همسر دکتر، دختر وی را که در ماشین بوده و مبتلا به تنگی نفس، می ربایند. دختر در جریان این سرقت دچار حمله تنفسی شده و در بین راه رسیدن به بیمارستان فوت می کند. فرامرز قریبیان به عنوان مامور تحقیق پرونده قتل این معما را گره گشایی می کند.

نقد تکنیکی

سکانس اول فیلم با کشف جسدی نیمه جان همراه است که قرار است پس از روایت کل ماجرای فیلم ادامه این سکانس را در پلان آخر شاهد باشیم. سکانس اول فیلم در واقع سکانس پایانی آن هم هست. و استفاده از چنین تکنیکی البته در سینمای ژانر جنایی بسیار مرسوم است. اگر تکنیکی در نوعی از فیلم های سینمای جنایی قالبی مستعمل و جذاب محسوب می شود، همین تکنیک ممکن است با ضعف کارگردانی به قالبی بی محتوا و کسل کننده تبدیل شود. در فیلم باغ قرمز ربط علی حوادث به شکلی پیش می رود که تماشاگر را برای دنبال کردن قصه آن بی رمق و خسته می سازد. کارکرد چنین تکنیکی در سینما علاوه بر اعتلای هنری ساخت فیلم، در جذابیت پنهانی نهفته است که با رونمایی آن توسط کارگردان و استنباط مخاطب، روایت خطی کسل کننده آن را تبدیل به جذابیت بصری می کند. چنین امری به هیچ وجه در فیلم سراسر اشکال باغ قرمز دیده نمی شود. نکته بعدی استفاده دیگر از تکنیکی مشابه است که چند سالی است به شکل جدی در فیلم های حادثه ای وطنی دیده می شود و آن تقاطع حوادث پیش بینی شده فیلم توسط کارگردان است. نمونه این گونه فیلم ها را که بر اساس استفاده از این تکنیک طراحی شده اند را می توان در «تقاطع»، «صداها» و «پست چی سه بار در نمی زند» دید. به زعم بنده در هر سه این فیلم ها این تکنیک به خوبی استفاده شده است. برای استفاده از تکنیک تقاطع، یک تغافل علی در ربط و نسبت حوادث، از کارگردان به مخاطب منتقل می شود و از این طریق با رمزگشایی آن از قالب کلی داستان لذت می برد. هرچند در فیلم باغ قرمز مضمون مناسبی برای استفاده از این تکنیک در تضاد فقر و ثروت قابل مشاهده است، منتها با ضعف کارگردانی این ربط علی که باید اندکی در پرده و نامفهوم باشد به شکلی ساده و سطحی همه چیز را از ابتدا تا انتها رو می کند. کارگردان فیلم باغ قرمز باید بداند درک سینمایی مخاطبینش بسیار بیشتر از آن چیزی است که وی تصمیم داشته به این ترتیب برایشان فیلم بسازد. نکته بعدی باورپذیر بودن منطق روایت برای مخاطبین یک فیلم است. یکی دیگر از نکاتی که در جذابیت بیشتر فیلم های جنایی موثر است، واقع نما بودن حوادث فیلم برای مخاطبینش است. به حدی که شاخص های به کار رفته در آن چیزی شبیه به منطق فیلم های مستند باشد. یعنی کارگردان طوری حوادث را واقعی روایت کند که تماشاچی حس کند، ممکن است چنین حادثه ای در دوقدمی وی نیز رخ دهد. سکانسی از فیلم که در آن اتومبیل همسر دکتر توسط مهناز و داوود سرقت می شود به حدی ساده انگارانه تصویر شده که باور چنین امری را برای مخاطبین محال می سازد. تماشاگر می ماند که چطور ممکن است در یک لحظه پدر و مادر از وجود دخترشان آن هم در شرایطی که در حال صرف غذا هستند، غافل شوند و دختر برای برگشت به خانه سوار اتومبیل شود تا مهناز و داوود آن را سرقت کنند. البته اگر قالب کلی روایت را هراه با نوعی طنز پنهان بدانیم -که روی این امر نمی توان زیاد توافق حاصل نمود- شاید بتوان اصرار در عدم رعایت ربط و نسبت علی حوادث (قالب متقاطع) و باور پذیری آن را با اندکی اغماض پذیرفت.

 

نقد محتوا

اگر به عنوان یک مخاطب، فیلم باغ قرمز را موضوعی فرض کنیم که بتوان مرود چالش و سوال قرار داد، جواب هایی که  احتمالا از سوال ها و خواسته های به حق خود از فیلم خواهیم گرفت، مطمئنا قانع کننده نخواهد بود. یک مخاطب حق دارد از خود بپرسد چرا به تماشای این فیلم آمده تا در پی جواب به آن از فیلم پرسش گری کند. مسئولین جشنواره فجر باید قبل از اکران فیلم ژانر آن را برای مخاطبین تعیین کند تا یک مخاطب با پیش زمینه ای جنایی برای پرسش های خود، از فیلم پیش رویش جواب بگیرد. حال که چنین شد و مخاطب فهمید باغ قرمز قرار است جنایی باشد، از فیلم دیگر انتظار طنز، درام و یا احیانا قالب فانتزی ندارد. مضمون جنایی شاخصه های خاص خودش را می طلبد که جدیت روایت از مهم ترین عناصر آن است، بنابراین تکلیف مخاطب برای دیدن فیلم مشخص است. باغ قرمز اگر قرار است جنایی باشد باید تکلیف مخاطب را مشخص سازد. اگر در فیلم های جنایی احیانا طنزی وجود دارد این طنز در خدمت روایت بر منطق واقعی و جدی داستان ضربه نمی زند. در باغ قرمز یک طنز مبتذل در سراسر فیلم، قالب جدی مستعمل ژانرهای جنایی را از کارکرد می اندازد و مخاطب را گیج می کند. این مخاطب تا پایان فیلم مدام از خود می پرسد باید کاراکترها را جدی گرفت یا باید فقط به ضعف کارگردانی و طنز بی جا بخندد؟

شاید بتوان تنها نکته مثبت فیلم را دخالت مستقیم تمام کاراکترها در پیش بردن داستان دانست، این فیلم کاراکتر اضافی و زیاده روی غیر منطقی ندارد. تمام شخصیت های اصلی در روند داستان به نحوی درگیرند که مخاطب احساس  نمی کند، احیانا حضور بازیگری غیر ضروری است. و این امر البته هم به فیلم نامه و هم به انتخاب بازیگران بر می گردد  و باید مورد تقدیر قرار گیرد.

نکته بعدی جالب در این فیلم یک تشابه زیبا در مقوله ای به نام سوء تفاهم از سوی دو شخصیت اصلی داستان است که می توان آن را به معدود نقاط قوت فیلم اضافه کرد. تیرداد کیایی مرخصی بی جای دکتر(امین تارخ) همسرش برای وضع حمل وی را، به اشتباه عامل مرگ زن و فرزندش می داند و می خواهد از دکتر انتقام گیرد. همین اشتباه برای دکتر پس از مرگ فرزندش رخ می دهد و گمان می برد تیرداد کیایی به خون خواهی خانواده اش، فرزند دکتر را می کشد.

البته در پایان لازم است متذکر شد که موسیقی مبتذل، عدم پایبندی به اصول تایید شده اسلامی و الگوسازی غلط را از دیگر نکات منفی این فیلم است.

 الف نژادی(جعفر علیان نژادی)

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط یا حا| |

همیشه از دردی درونی رنج می برم که در ظاهرم پدیدار نیست. نمی دانم شاید همه انسان ها اینطور باشند. تمام حرف ها و کلمات قصاری که دوستان از من سراغ دارند به نوعی از این ملامت درونیم ریشه می گیرد. البته ممکن است عدم رضایت از وضعیت فعلی مابین تمام انسان ها مشترک باشد و این آنها را به آینده امیداوار می کند و در رسیدن به آن حمایت. اما در من این ملامت همیشه معطوف به گذشته است. همین الان که این گفتار را می نویسم از آینده ای هراسانم که این نوشته عذابم می دهد. گذشته مرا عذاب می دهد. شاید یک دلیل آن همان تصمیم های اشتباهی باشد که در طول زندگیم بارها آن را آزموده ام و عبرت نگرفته ام. اما می دانم دلیل مهم تر همین دردی است که در درونم داغم می کند. بی اعتقاد به تقدیر نیستم اما می دانم مظروف خویش را در ظرف خواست خودش خوب شکل نداده ام. یک هیولای بد شکل و بی ریخت و قیافیه ای شده ام که دیگران را می آزاراد. هم چنین دیگر نمی توانم دیگرانی را که در گذشته ام ریشه نداشته اند ... داشته باشم. ای دوستان مرا دریابید نگاهم فرق می کند. و البته اینها حرف های دلم است نه ژست های ادبی ای که در گذشته ام بوده است. 

نوشته  شده توسط الف نژادی

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط یا حا| |