ساعت 5 بعد از ظهر
ايستادهام كنار تير چراغ برق و عبور ماشينها را نگاه ميكنم.
ساعت 30/5
حالا تو آن طرف خيابان داري مرا نگاه ميكني.
ساعت 6
نيم ساعتي هست كه با هم قدم ميزنيم.
ساعت 30/6
حالا رو به روي هم نشستهايم زير سايهي درختها.
ساعت 7
او حرف ميزند و من گوش ميدهم .
ساعت 30/7
حالا او رفته است و من ماندهام و سايهي درختها.
ساعت 8
همچنان نشستهام.
ساعت 30/8
باز هم نشستهام.
ساعت 9
شب شده، بلند ميشوم، كاغذ را ميگذارم همانجا بماند.
باد كاغذ را با خود ميبرد مياندازد توي جوي آب، كلمات در آب نامفهوم ميشوند و تنها ردي از آنها ميماند.
شايد نبايد آغاز ميشد. نميدانم.
و چيزي به وجود آمد كه با همه چيزهاي ديگر فرق ميكرد. چيزي كه همهي چيزهاي ديگر در برابرش هيچ بودند. پرفروغترينشان در برابرش خاموش ميشدند. گفتم چيست؟ سكوت كردي و من انگار در درد غوطه خوردم تا بهتر بفهمم گفتم دردناك است و خردم ميكند. خنديدي و همچنان ادامه داشت، روز و شب و خواب و بيداري و اندوه و اندوه و اندوه... گفتم خسته شدم، ديگر تواني ندارم گفتي صبر كن و من نه آرام و نه تند نه ذره ذره و نه يكباره فرو رفتم و غرق شدم ديگر نميتوانستم چيزي بگويم . گفتي حال آغاز شد. ع و ش ق را ميگويم.
بايد چيزي بنويسم، نميدانم آخر چه خواهد شد. داستان، متن ادبي، شعر، شعر نه ، اما كلماتي خواهند شد كه اين سفيدي كاغذ را پر ميكنند و شايد سفيدي تنهايي يا سفيدي رنجي يا سفيدي دلتنگياي را رنگ زنند، رنگي ديگر از آنچه كه هست واگر رفيق اعلي بخواهد رنگي از آرامش، كه تنها او ميتواند.
اين سومين خودكاريست كه عوض ميكنم اما انگار هيچ كدام تمايل ندارند تا شيرهي جان خود را بكاهند و نثار كاغذ و كلمات كنند . اما نميدانند كه با اين كار تمام نميشوند و خود را در روزگار سپيد كاغذ ماندگار ميسازند . آدمي نيز چون مداد و خودكار است. ميپندارد كه اگر آنچه كه دارد را براي خويش نگاه دارد؛ تمام نخواهد شد . نه روزي خواهد آمد كه تمام ميشود از او لاشهاي ميماند كه به هيچ كار نيامده است. اما اگر نوشته باشد و آنچه را كه دارد داده باشد، چيزي از خويش باقي گذارده است . چيزهايي كه بعد از او ميمانند واو را زنده نگاه ميدارند. ماها به اينجا آمدهايم تا آنچه را كه به ما ارزاني شده است را در راه او و بندگانش دهيم تا سرانجام او خشنود باشد و ما رستگار.
آقاي نژادي
- الو منزل آقاي نژادي؟
- نخير... بفرمايين
- ببخشيد مثه اينكه اشتباه گرفتم
- نخير اشتباه نگرفتين درسته
- يعني چي؟ شما كه گفتين اونجا منزل نژادي نيس كه؟
دستنوشتی از الف نژادی (او که این روز ها دلتنگش هستم)
همه چیز برای اوست.کار برای اوست. اصلش این است. میروم میآيم ميمانم ميسايم زندگي ميكنم دچار تكرار ميشوم فقط يك فكر و آن رسيدن. نه رسيدن هم مهم نيست فكر ميكنم در راه بودن بهتره يعني فكر ميكنم بهتر باشد براي من و شايد براي تو. واقعاً چه چيز مهم است رسيدن يا در راه بودن.فكر كن من كه ديگر خسته شدم. مرا ياراي اين مبارزه نيست. درونم با درونم ميجنگد. مشكل چيست؟ چكار ميشود كرد؟ وقتي اينجا نيستم آرامترم منظورم تهران است. فشار شديد تشويش را حس ميكنم، مصيبت، عمل، اميد، محبت و چون جوابي براي ادامه اميد، بايد گذراند منتها در مسير گذراندن بهتر است.
فصل 206 انجیل برنابا
.
واو ( داستانی در زمینه ی عین شین قاف)
عاشق سینما بودم یا نه سینما را دوست داشتم یا نه به سینما علاقه داشتم یا چیزی شبیه این؛ هر چند که سینما قانعام نمیکرد یا چیزی به من نمیداد.
سینما میتوانست مرا سرگرم کند و این شاید برای من کافی بود. سینما چیزهای دیگری هم برای من داشت که دقیقا نمیدانم.
-حالم از سینما بهم می خوره از سینما و دروغاش ... .
زیرا با ایمان آوردن به مسیا خدای نجات عطا خواهد فرمود به بشر وهیچکس بدون او نجات نخواهد یافت. فصل 191 آیه ۷
«آسمان رشک برد در زمینی که در آن
دو نفر یک دو نفس بهر خدا بنشینند.»
عيسي (ع) ميگويد خيلي از افراد به دنبال اين هستند كه چگونه زيبا سخن بگويند چگونه زيبا لباس بر تن كنند اما درست اين است كه چگونه نيكي كنيم.
ديروز توي اتوبوس شركت واحد وقتي كه داشتم از دانشگاه اصفهان بر ميگشتم يه توريست بلز يكي سوار اتوبوس شد ميخواست خودشوبه ترمينال برسونه كه بره شيراز؛سرپا ايستاده بود لبخند ميزد وبقيه هم همين طور، كه يهو يه پيرمرد اصفهاني صداش زدو اونو با اصرار سر جاي خودش نشوند بلزيكه هم تعجب كرده بود و هم خيلي خوشحال شده بود. پير مرد گفت بزار يه خاطرهي خوش از ايران داشته باشه تو اون لحظه چقدر احساس غرور كردم كه ايرانيم وچنين مردمي داريم.
ديروز اصفهان بودم درگير ثبت نام دانشگاه وحالا تهران باز هم همين طور به زودي مطالبي كه در زمينه انجيل برنا با قول داده بودم رو واستون مي نويسم وهم چنين خاطره اي از اصفهان
میخواهم برایتان فصلهایی از انجیل برنابا را نقل کنم نمیتوانم از آن بگذرم زیرا کلمات وآیاتی هستند که از خداوند میگویند از مسیح که محمد(ص) است از بندگی ومحبت وعشق و تواضع و...
و عیسی (ع) چقدر مثالهای زیبا یی می زند هر بار بخشهایی از آن را نقل میکنم باشد که مقبول حق افتد. تاحال180 فصل ازانجیل برنابا را خواندها م و چقدر در سراسر آن تواضع عیسی (ع) آشکار است تاکید او بر بندگی ناچیز خدا و تصریح بشارت به آمدن مسیح که حضرت محمد است بارها تکرار شده است و این جمله که می فرماید ای کاش بتنوانم بند نعلین رسول الله را باز کنم و لعنت میکند کسانی که او را خدا میخوانند یا فرزند او جای جای سخنان او دعوت به بندگی خداوند است.
غمگین ترین مصیبت ما بی وفاییست. امام حسین (ع)
سلام بر مهدی هنگا م طلوع اش»
«انتظار یعنی نه گفتن به آنچه که هست.»
او می آید وما منتظر.
و این انتظار نه به معنای ساکت نشستن و دعا کردن،که یعنی اعتراض به ظلم و طاغوت؛ به ناعدالتی وفقر به گناه، یعنی اعتراض به خداوندان زر و زور به قارونها به فرعونها. یعنی اعتراض به هرچه که ما را از او دور میکند. انتظار یعنی فریاد یعنی انقلاب یعنی بیداری. انتظار یعنی دعوت جهان برای آماده سازی ظهور.
ویک نفر آمده است.
سخت به اطراف مینگرد واگر هیچ نشانهای نباشد، فریادش در دیواره رگهایش میپیچد. تیک و پوم قطاری بر ریلها و چشمانی دوخته به غروب و موهایی آشفته درباد، چمدان کنار پاهایی عمود بر زمین؛ که با لبخندی میرسد و با مرداد دستانش گرمت میکند و قطرهی آب شور که در چشمانش مانده است و اجازهی چکیدن نمییابد آتشت میزند، لبانت بر سجادهی دستانش سجده میبرند و شرمناک در صورتش مینگری که سخت آرام است. لقمهای چند از مهربانیاش را فرو میبری تا سلولهایت جانی بگیرند.کلامی میگوید آب میشوی بعد بخار و حالا باران؛ بارانی که بر قطاری که با سوت بلند به سرعت میرود. باران شدهای مسافر چمدان را بسته و در انتظار است وتو هچنان میباری و به شیشه میخوری و همهجا را خیس میکنی.
«نویسنده کیست؟ اوست که ننویسد. ننویسد تا تنهای تنهای مضطر گردد.»

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
نمیگویم نوشتههایم نور اسـت؛نه هرگز نور مکتوب قرآن است و هر که از اوست، از امامان تا انسانهای صالح.
نور مکتوب قله و نشانهایست برای درست رفتن و مهم "در مسیر بودن است."
مدتهاست که مینویسم. اوایل برای خود وهنوز هم؛ اما کسی پیدا شد که من را از خودم کمی بیرون آورد، شاید هم خیلی؛ کسی که زندگیم را تغییر داد ونوشتنم را.
میگویم کمی چون من از خود بیرون نیامدهام وهنوز راه بسیار است.
به قول سهراب "او بزرگ بود وبا تمامی افق های باز نسبت داشت."
وگذشت وکسی پیدا شد که همه چیز را تغییر داد از خدا و عشق و آب و شهرو کتاب و رنگ و درس و فکر و شب و روز و آینده و...


