کتاب را دستم میدهد و میگوید بخوان. میگویم نه؛ و او شروع به خواندن میکند و من گوش میدهم. اما نه به او و داستانی که میخواند، به باد و صدای کلاغها و درختها و هرچیز دیگر. صدایش مثل موسیقی متن فیلم در سکانسها گم میشود. میگوید یا میخواند: خداوند.
میگویم هوا ابریست، کاش باران ببارد و به این فکر میکنم، به خداوند.
حالا او داستان را تا آخر خوانده است و منتظر نظر من است. من ساکت نشستهام و چیزی نمیگویم. او هم همینطور؛ اما انتظار از رفتار و نگاهش پیداست. میگویم من در احاطهاش قرار گرفتهام، حیران شدهام. همهجا را گرفته است و شاید از شدت حظورش است که فراموشش میکنم و نمیدانم چه میشود. میگوید چه چیز را میگویم؛ داستان را یا ...
میگویم: خداوند
چیزی نمیگوید. بلند میشود و میرود. من همچنان به او فکر میکنم. به کلمهای که در داستان خواند، خداوند.
و ایستاده بودم بر لب بلندی کوهی سترگ، و تو همین کنار ایستاده بودی. من میترسیدم از سقوط، تو میترسیدی از ادامه، من التماس میکردم، تو تردید، من اشک میریختم تو خاموش، من درد میکشیدم، تو ...
.و سخن را آغازیدی و گفتی و من میدانستم که گفتن برایت چه سخت است، اینکه حرفی را در دل داشته و روزها در قفس قفسهی سینهات نگه داشته باشی.
_ من عشق نمیدانم. من صبر نمیدانم، من تردید نمیدانم. شاید چیزی مثل دوست داشتن.
دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت.
خودت شروع کردی. نه من شروع کردم. تقصیر من بود. من بودم که چشمام به چشمات افتاد، من بودم که از روحیاتت، فکرات، غرورت، حیات، مهربونیت، بچگییات و همه چیزت خوشم اومد.
_ سلام همسفر مییای باهم بریم
_ همسفر، همسفر، همسفر
_ ...
_ باشه
الف نژادی اگر اینها را خواندی صدایم کن منتظرم.
اکنون دو سالی میشود که راهی تازه را آغاز کردهای، راهی که تنها رهگذرش اوست و تو. راهی که با تمامی راههای دیگر فرق دارد و از ایشان متمایز است.
چند ماهی است که راه و راه رفتن و ادامه دادن سخت شده است و قدم که برمیداری نمیدانی چه خواهد شد، اما حال چراغی را میبینی که در انتهای راه روشن است. به سویش گام برمیداری و نمیدانی تا چه وقت روشن خواهد ماند و اساساً کاری جز این یعنی رفتن نمیتوان کرد. به یاد این شعر میافتی:
God hath not promised
Skies always blue
God hath not promised
Sun without rain
Joy without sorrow
But God hath promised
Light for the way
Help from above
Undying love
و این چند بند آخر؛ روشن روشن در تمام ذهنت نور میپراکند و به جلو راهیات میکند. وچه کسی جز خداوند میتواند امید دهد که ادامه دهی و جلو روی.
اوست که ادامه میدهد.
آدمها هرچه بزرگتر میشوند، هرچه که ارزشمندتر و والاتر میگردند، سخن گفتن دربارهیشان سختتر و سختتر میگردد. اکنون، چگونه میتوان از کسی سخن گفت که از والاترین برگزیدگان خداوند است. انسان کامل. چگونه میتوانم از علی (ع) بگویم. چگونه از او سخن بگویم که کلمات ناتوانند و من ناتوانتر. چگونه بگویم در حالیکه بسیار از او دورم و حتی خیلی بیشتر از بسیار، آنقدر که با شیعه بودنش نیز فرسنگها فاصله دارم و شیعهاش نیستم. نمیدانم، اما فکر میکنم این عبارات دکتر شریعتی بتواند آنچه را که میخواهم بیان دارند.
« "شیعهی علی بودن" مسئولیتهای سنگینی را بر دوش انسان بار میکند؛ مسئولیتی که از همه مسئولیتهایی که مکتبهای آزادیخواهی، عدالتخواهی و آزادیبخش بر دوش معتقدان و پیروان خود مینهند، سنگینتر است.
...
مشكل من، آرزوي من، آنچه كه ميخواستم، داشتن دست بود، داشتن زبان، داشتن چشم، داشتن پا، داشتن يك روح. هيچ كدام را نداشتم. كاش دستاني داشتم كه ميتوانست تو را در آغوش بيفشارد. دستاني كه تو را نوازش كند، دستاني كه تو را لمست كند. اما نداشتم. من چنين دستاني نداشتم. ميترسيدم دستاني كه هزار چيز ديگر را لمس كرده، آب و چوب و خاك و آتش و ميز و تخته و ديوار و فلز و پول و خودكار و هزار هزار چيز ديگر را در دست گرفته؛ اين دستان را حتي به تو نزديك كنم چه آنكه لمست كنم. آخر چگونه؟ می دانستم که اگر حتی به خود جرئت این کار را بدهم، دستانم خواهد سوخت.
من در سلول شما زندگی نمیکنم. من در روح و فکر خودم زندهام،چیزهایی که آدمها به تو یاد میدهند محدود است،تو خودت باید بدانی گاهی این کتابها هستند که ما را انتخاب میکنند،... این غم انگیزترین نامهای است که مجبور به نوشتن آنام، برایم نامه ننویسید به سراغم نیاید راضی نشوید مهربانیتان مرا تضعیف کند. نوشتن یک سلاح است، حتی از یک مشت قویتر است، من با نوشتن پرواز میکنم. نمیتوانند مرا شکست دهند، چون مرا نیافریدهاند، من جرمی مرتکب نشدم، بلکه یک جرم علیه من مرتکب شده است. درهای کوچک به اتاقهای بزرگ باز میشود، این مهم است که فراتر بروی، این به دیگران امید میدهد، اینجا جایی نیست، هرگز به جاهای بد عادت نکنید، هیچ کس تا آخر نمیماند چون روندش سخت است و کند، من چون چیزی نمیخواهم بینیازم، پسری را بنگر که از دنیای مردگان برخاسته است، این اتفاقی نیست... او چیزی را تحمل کرد که هیچکس تحمل نمیکند، قهرمان من اوست، تنفر مرا به زندان انداخت، عشق مرا فراری خواهد داد. من همیشه توفان بودهام، توفان بسیار زیباست... به پاس کمکش برای آزادی_ این افتخار به هیچکس دیگر تعلق ندارد.
ارادتمند شما: روبین کارتر
هاریکن/ نورمن جویسن
اینکه کسی
نه
اینکه
نه
اینکه کسی را دوست داشته باشی ولی نتوانی ابراز کنی دردناک است.
اين مشكل بايد با يك داستان حل شود، حد اقل با داستان تسكين مييابد.
امروز عاشق شدم. همين امروز بود كه قسمتي بزرگ از تابلوي قلبم كه بر سينهام آويزان است، جداشد. الان هر كس به اين تابلو نگاه ميكند به وضوح ميبيند كه قسمتي از آن نيست، خاليست.
روز دوميست كه عاشق شدهام. امروز در عشق بيشتر رفتم، جلوتر. خيلي دردناك بود. خيلي. درد در سلولهايم پيچيده بود و هنوز هم هست، اما نميدانم چرا با اين حال باز هم ادامه ميدهم. يك چيزي هست كه نميدانم ميتوان به آن لذت گفت يا نه. اما هر چه هست مرا جلو ميبرد. در ميان بارشهاي ابرهاي درد، گاه خورشيد خودي نشان ميدهد و لحظهاي گرماي مطبوعش را حس ميكني، همينگرماست كه اميدوارت ميكند كه پيشتر روي. يك شعاع نور آن قدر عظمت و استحكام دارد كه ميتواند تمامي لحظاتت را پر كند.
روز سوم است. امروز نشانههايي ديدم كه مرا كند كرد نم تردیدي را بر مشامم زد. باعث شد كه نگاهي به جادهي پشت سرم بيندازم. خوب نگاه كردم، چندين پل محكم را ديدم كه از آنها گذشته بودم. اما حالا ريخته بودند. اما پلهايي بودند كوچك كوچك، كه ذرهاي تكان نخورده بودند. نزديك رفتم نگاهشان كردم. روشن بودند. باز نزديكتر رفتم. قسمتي در آنها بود كه مرا وا ميداشت به آنجا نزديكتر شوم. جلوتر رفتم. آجري روشنتر بود. خواستم برش دارم، اما خيلي محكم بود. با هر زحمتي كه بود آنرا برداشتم. بر روي آن چيزي حك شده بود خواندم. تنها يك كلمه.
روز چهارم است. اكنون من چند پل كوچك روشن دارم كه از تمامي آنها آجر روشنشان را با آن كلمهي حك شده بر آنها، همراه دارم.
روز پنجم است. اكنون ديگر به پل آغاز رسيدهام. باز گشتهام . قلبم تندتر ميزند . كودك شدهام. همه چيز برايم تازه است.
روز ششم است. آرام آجرهايي را كه برداشتهام را كنار هم قرار ميدهم. دارند نقشي را نشان ميدهند. چقدر آشناست. قلبم داغ ميشود.درد دوباره ميآيد. رودها و جويبارهاي رگهايم پر از تلاطم خروشان خون ميگردد. نقش روي آنها با جاي خالي قلبم يكي است. آجرها را در جاي خالي قلبم ميگذارم.
امروز روز هفتم است. آرام، شاد، ايمن، ادامه ميدهم. امروز باز عاشق شدم. اين بار مسير روشن روشن است. نهايتي ندارد. پاياني نيست. اصلاً رسيدن مهم نيست. مهم در مسير بودن است. راه تماماً از آجرهاي روشن ساخته شده است. آجرهايي كه بر تمام آنها يك كلمه حك شده.


