تبليغاتX
نور مکتوب
خداوند

کتاب را دستم می‌دهد و می‌گوید بخوان. می‌گویم نه؛ و او شروع به خواندن می‌کند و من گوش می‌دهم. اما نه به او و داستانی که می‌خواند، به باد و صدای کلاغ‌ها و درخت‌ها و هرچیز دیگر. صدایش مثل موسیقی متن فیلم در سکانس‌ها گم می‌شود. می‌گوید یا می‌خواند: خداوند.

می‌گویم هوا ابریست، کاش باران ببارد و به این فکر می‌کنم، به خداوند.

حالا او داستان را تا آخر خوانده است و منتظر نظر من است. من ساکت نشسته‌ام و چیزی نمی‌گویم. او هم همین‌طور؛ اما انتظار از رفتار و نگاهش پیداست. می‌گویم من در احاطه‌اش قرار گرفته‌ام، حیران شده‌ام. همه‌جا را گرفته است و شاید از شدت حظورش است که فراموشش می‌کنم و نمی‌دانم چه می‌شود. می‌گوید چه چیز را می‌گویم؛ داستان را یا ...

می‌گویم: خداوند

چیزی نمی‌گوید. بلند می‌شود و می‌رود. من همچنان به او فکر می‌کنم. به کلمه‌ای که در داستان خواند، خداوند.

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط یا حا |
برای یک دوست
او الان در سفر است.
من هم.
شاید وقتی دیگر فرصت شود. همین.
 
+نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت5:47 بعد از ظهرتوسط یا حا |
آشفته

و ایستاده بودم بر لب بلندی ‌کوهی سترگ، و تو همین کنار ایستاده بودی. من می‌ترسیدم از سقوط، تو می‌ترسیدی از ادامه، من التماس می‌کردم، تو تردید، من اشک می‌ریختم تو خاموش، من درد می‌کشیدم، تو ...

.و سخن را آغازیدی  و گفتی  و من می‌دانستم که گفتن برایت چه سخت است، اینکه حرفی را در دل داشته و روزها در قفس قفسه‌ی سینه‌ات نگه داشته باشی.

_ من عشق نمی‌دانم. من صبر نمی‌دانم، من تردید نمی‌دانم. شاید چیزی مثل دوست داشتن.

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت12:41 بعد از ظهرتوسط یا حا |
عيد نزديك است و ماه رو به پايان
نوشته‌هايش را كه خطاب به من است، مي‌خوانم. و اين كلمات كه نمي‌دانم چه چيز را با خود دارند. چيزي در من به التهاب مي‌افتد. چيزي خوشايند ودردناك. چه مي‌توانم بكنم، جز دعا و اميد. هيچ‌كسي نيست.هيچ خبري نيست. او مي‌داند. جملات شايد آرامم كنند، شايد. اما وقتي آرامش را خواهم يافت كه او در كنارم باشد و چقدر از اين زبان خوشم مي‌آيد؛ چرا كه ابهام در جاي جاي آن نهفته است و در "او". چه ابهام لطيفي، گويي حريمي .معبدي و حصاري بر گرد اين كلمه كشيده‌اند كه هيچ‌كس را بدان راهي نيست و شايد گاه، كسي بتواند سركي كشد و چيزي كوچك را لحظه‌اي در پس پرده‌ها بيند. چقدر لطيف است اين ابهام؛ ابهامي كه تو را مطمئن مي‌سازد كه به اين حريم پاك و دست نخورده، هيچ‌كس را راه نخواهند داد و تنها تو مي‌تواني و او و خداوند. تنها ساكنان اين معبد رازآلود تو و او هستي و خداوند. و اگر تو يا او هم بخواهيد كسي نمي‌تواند در آن پا گذارد. خداوند اين رازناكي را نصيب هيچ‌كس نخواهد كرد. عيد نزديك است و ماه رو به پايان فردا عيد است و ماه مهربان رمضان رمزهايش را با خود خواهد برد و ما را مي‌ماند وداعي تا ديداري ديگر. اكنون در اين ساعات باقي‌مانده، من ماندم و حسرت و غم و درك ناچيز از اين لحظات قدرمند و ناب و بي‌همتا. كاش عيدي‌ام را خداوند زودتر نصيبم كند و مرا و او را نجات دهد. دعا كن. دعا‌كنيد. عيدتان مبارك.
+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط یا حا |
بهار تمام شد

 

دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت.

خودت شروع کردی. نه من شروع کردم. تقصیر من بود. من بودم که چشمام به چشمات افتاد، من بودم که از روحیاتت، فکرات، غرورت، حیات، مهربونیت، بچگی‌یات و همه چیزت خوشم اومد.

_ سلام همسفر می‌یای با‌هم بریم

_ همسفر، همسفر، همسفر

_ ...

_ باشه

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط یا حا |
رو به فردا
با امید زندگی می کنیم. با امید ادامه می دهیم. و پشتوانه این امید یک چیز است. اعتمادی که به او داریم. تا کمتر از یک ساعت دیگر از اصفهان  خارج شده ام و به خانه بر می گردم. الان تو سایت دانشکده این چند خطو  می نویسم. فعلا یا حق.
+نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت8:34 قبل از ظهرتوسط یا حا |
01
مجبورم از این همه خستگی به این دنیای  صفر و یکی پناه بیاورم شاید آرام شوم. کار خیلی سخت شده است. دعا کنید. فرصت نیست.

الف نژادی اگر اینها را خواندی صدایم کن منتظرم.

+نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت1:42 بعد از ظهرتوسط یا حا |
چراغی در انتهای راه روشن شده است.

اکنون دو سالی می‌شود که راهی تازه را آغاز کرده‌ای، راهی که تنها رهگذرش اوست و تو. راهی که با تمامی راه‌های دیگر فرق دارد و از ایشان متمایز است.

چند ماهی است که راه و راه رفتن و ادامه دادن سخت شده است و قدم که برمی‌داری نمی‌دانی چه خواهد شد، اما حال چراغی را می‌بینی که در انتهای راه روشن است. به سویش گام برمی‌داری و نمی‌دانی تا چه وقت روشن خواهد ماند و اساساً کاری جز این یعنی رفتن نمی‌توان کرد. به یاد این شعر می‌افتی:

God hath not promised

Skies always blue

God hath not promised

Sun without rain

Joy without sorrow

But God hath promised

Light for the way

Help from above

Undying love

و این چند بند آخر؛ روشن روشن در تمام ذهنت نور می‌پراکند و به جلو راهی‌ات می‌کند. وچه کسی جز خداوند می‌تواند امید دهد که ادامه دهی و جلو روی.

اوست که ادامه می‌دهد.

+نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت1:15 قبل از ظهرتوسط یا حا |
شیعه بودن

آدم‌ها هرچه بزرگ‌تر می‌شوند، هرچه که ارزشمندتر و  والاتر می‌گردند، سخن گفتن درباره‌یشان سخت‌تر و سخت‌تر می‌گردد. اکنون، چگونه می‌توان از کسی سخن گفت که از والاترین برگزیدگان خداوند است. انسان کامل. چگونه می‌توانم از علی (ع) بگویم. چگونه از او سخن بگویم که کلمات ناتوانند و من ناتوان‌تر. چگونه بگویم در حالی‌که بسیار از او دورم و حتی خیلی بیشتر از بسیار، آن‌قدر که با شیعه بودنش نیز فرسنگ‌ها فاصله دارم و شیعه‌اش نیستم. نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم این عبارات دکتر شریعتی بتواند آنچه را که می‌خواهم بیان دارند.

« "شیعه‌ی علی بودن" مسئولیت‌های سنگینی را بر دوش انسان بار می‌کند؛ مسئولیتی که از همه مسئولیت‌هایی که مکتب‌های آزادی‌خواهی، عدالت‌خواهی و آزادی‌بخش بر دوش معتقدان و پیروان خود می‌نهند، سنگین‌تر است.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت2:0 بعد از ظهرتوسط یا حا |
...

...

مشكل من، آرزوي من، آنچه كه مي‌خواستم، داشتن دست بود، داشتن زبان، داشتن چشم، داشتن پا، داشتن يك روح. هيچ كدام را نداشتم. كاش دستاني داشتم كه مي‌توانست تو را در آغوش بيفشارد. دستاني كه تو را نوازش كند، دستاني كه تو را لمست كند. اما نداشتم. من چنين دستاني نداشتم. مي‌ترسيدم دستاني كه هزار چيز ديگر را لمس كرده، آب و چوب و خاك و آتش و ميز و تخته و ديوار و فلز و پول و خودكار و هزار هزار چيز ديگر را در دست گرفته؛ اين دستان را حتي به تو نزديك كنم چه آنكه لمست كنم. آخر چگونه؟  می دانستم که اگر حتی به خود جرئت این کار را بدهم، دستانم خواهد سوخت.

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط یا حا |
توفان

من در سلول شما زندگی نمی‌کنم. من در روح و فکر خودم زنده‌ام،چیزهایی که آدم‌ها به تو یاد می‌دهند محدود است،تو خودت باید بدانی گاهی این کتاب‌ها هستند که ما را انتخاب می‌کنند،... این غم انگیزترین نامه‌ای است که مجبور به نوشتن آن‌ام، برایم نامه ننویسید به سراغم نیاید راضی نشوید مهربانیتان مرا تضعیف کند. نوشتن یک سلاح است، حتی از یک مشت قوی‌تر است، من با نوشتن پرواز می‌کنم. نمی‌توانند مرا شکست دهند، چون مرا نیافریده‌اند، من جرمی مرتکب نشدم، بلکه یک جرم علیه من مرتکب شده است. درهای کوچک به اتاق‌های بزرگ باز می‌شود، این مهم است که فراتر بروی، این به دیگران امید می‌دهد، اینجا جایی نیست، هرگز به جاهای بد عادت نکنید، هیچ کس تا آخر نمی‌ماند چون روندش سخت است و کند، من چون چیزی نمی‌خواهم بی‌نیازم، پسری را بنگر که از دنیای مردگان برخاسته است، این اتفاقی نیست... او چیزی را تحمل کرد که هیچ‌کس تحمل نمی‌کند، قهرمان من اوست، تنفر مرا به زندان انداخت، عشق مرا فراری خواهد داد. من همیشه توفان بوده‌ام، توفان بسیار زیباست... به پاس کمکش برای آزادی_ این افتخار به هیچ‌کس دیگر تعلق ندارد.

ارادتمند شما: روبین کارتر

هاریکن/ نورمن جویسن

+نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط یا حا |
قرمز نارنجی سبز

اینکه کسی

نه

اینکه

نه

اینکه کسی را دوست داشته باشی ولی نتوانی ابراز کنی دردناک است.

ظهر است. توی خیابان با هم قدم می‌زنیم. عصر می‌شود. هم‌چنان راه می‌رویم. شب می‌شود، هم‌چنان راه می‌رویم. هوا گرفته، ترافیک است، توجهی نداریم. به چهار‌ راه می‌رسیم، چراغ قرمز است. منتظر  می‌ایستیم، چشمک می‌زند، نانجی، سبز. راه می‌افتیم، او جلو‌تر می‌رود، از من جلو می‌زند. حالا آن‌طرف خیابان ایستاده است، اما من وسط خیابان هستم، چشمک می‌زند، نارنجی، قرمز. چند قدم عقب می‌آیم.
ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت2:16 بعد از ظهرتوسط یا حا |
7روز

 

اين مشكل بايد با يك داستان حل شود، حد اقل با داستان تسكين مي‌يابد.

امروز عاشق شدم. همين امروز بود كه قسمتي بزرگ از تابلوي قلبم ‌كه بر سينه‌ام آويزان است، ‌جدا‌شد. الان هر كس به اين تابلو نگاه مي‌كند به وضوح مي‌بيند كه قسمتي از آن نيست، خاليست.

روز دوميست كه عاشق شده‌ام. امروز در عشق بيشتر رفتم، جلوتر. خيلي دردناك بود. خيلي. درد در سلول‌هايم پيچيده بود و هنوز هم هست، اما نمي‌دانم چرا با اين حال باز هم ادامه مي‌دهم. يك چيزي هست كه نمي‌دانم  مي‌توان به آن لذت گفت يا نه. اما هر چه هست مرا جلو مي‌برد. در ميان بارش‌هاي ابر‌هاي درد، گاه خورشيد خودي نشان مي‌دهد و لحظه‌اي گرماي مطبوعش را حس مي‌كني، همين‌گرماست كه اميدوارت مي‌كند كه پيش‌تر روي. يك شعاع نور آن قدر عظمت و استحكام دارد كه مي‌تواند تمامي لحظاتت را پر كند.

روز سوم است. امروز نشانه‌هايي ديدم كه مرا كند كرد نم تردیدي را بر مشامم زد. باعث شد كه نگاهي به جاده‌ي پشت سرم بيندازم. خوب نگاه كردم، چندين پل محكم را ديدم كه از آن‌ها گذشته بودم. اما حالا ريخته بودند. اما پل‌هايي بودند كوچك كوچك، كه ذره‌اي تكان نخورده بودند. نزديك رفتم نگاهشان كردم. روشن بودند. باز نزديك‌تر رفتم. قسمتي در آن‌ها بود كه مرا وا مي‌داشت به آنجا نزديك‌تر شوم. جلوتر رفتم. آجري روشن‌تر بود. خواستم برش دارم، اما خيلي محكم بود. با هر زحمتي كه بود  آنرا برداشتم. بر روي آن چيزي حك شده بود خواندم. تنها يك كلمه.

روز چهارم است. اكنون من چند پل كوچك روشن دارم كه از تمامي آن‌ها آجر روشنشان را با آن كلمه‌ي حك شده بر آن‌ها، همراه دارم.

روز پنجم است. اكنون ديگر به پل آغاز رسيده‌ام. باز گشته‌ام . قلبم تند‌تر مي‌زند . كودك شده‌ام. همه چيز برايم تازه است.

روز ششم است. آرام آجر‌هايي را كه برداشته‌ام را كنار هم قرار مي‌دهم. دارند نقشي را نشان مي‌دهند. چقدر آشناست. قلبم داغ مي‌شود.درد دوباره مي‌آيد. رودها و جويبارهاي رگهايم پر از تلاطم خروشان خون مي‌گردد. نقش روي آن‌ها با جاي خالي قلبم يكي است. آجر‌ها را در جاي خالي قلبم مي‌گذارم.

امروز روز هفتم است. آرام، شاد، ايمن، ادامه مي‌دهم. امروز باز عاشق شدم. اين بار مسير روشن روشن است. نهايتي ندارد. پاياني نيست. اصلاً رسيدن مهم نيست. مهم در مسير بودن است. راه تماماً از آجر‌هاي روشن ساخته شده است. آجر‌هايي كه بر تمام آن‌ها يك كلمه حك شده.

+نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط یا حا |