
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی تن به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
می گذرد تلخ یا شیرین
باید صبر کرد و باز هم صبر
کمی دیگر انتظار کمی دیگر امید نویدی در راه است و اگر او بخواهد آغازی تازه. فرصتی باز خواهد آمد برای نوشتن.

می ترسم از نوشتن. شاید چون چیزهایی بنویسم که نباید نوشته شود.
می ترسم چون نمی دانم چه خواهد شد. چون آرام نیستم. چون در یک انتظار شدید در یک اندوه کاری
در یک دوری نا معلوم بسر می برم
و این چند کلمه شاید برای کسانی باشد که منتظرند شاید.
و شاید همه ی اینها بهانه باشد شاید
وقتی سرگردان باشی
وقتی ندانی چه خواهد شد
وقتی تنها دلخوشی ات برای زندگی از تو دور باشد
وقت که هر روز در جایی دیگر باشی
دیگر ننوشتن بهانه نمی خواهد
براي او كه سكوتش آغازي شد بر اين پايان
اكنون دارد اين داستان به سطرهاي آخر ميرسد. حالا ديگر ماهها اضطراب و اميد و زاري و تضرع و نذر و نياز و اشك و غم و دوري و بيقراري و درد و رنج و عذاب و سرگشتگي و گمگشتگي و سفر و سفر و سفر و اميد و نااميدي؛ دارد به پايان ميرسد.
در كمتر از 7 روز ديگر -شايد- داستاني نو آغاز ميگردد و داستاني كه دو سال پيش در پاييزي اينچنين آغاز شده بود پايان ميپذيرد. حالا اگر او بخواهد موقع بازگشت است. اكنون شايد واو ميرود تا فرسنگها دورتر. و عين شين قاف از نو متجلي ميشوند، اين بار بااميد و آگاهي و او.
اگر اينبار هزارها درد بر سرمان فرود آيد، غمي نيست زيرا كنار هميم و برادر.
همه چيز را رها ميكنم
آب را و درس را و آينده را
همه چيز را رها ميكنم
خود را و درد را و دوري را
و بعد
آرام سويت گام بر ميدارم
تا در معبد نگاهت معتكف شوم
ديگر همه چيز را رها ميكنم
حرفها را نگاهها را و كلمات را
حالا ديگر هيچ نمانده است
ديگر همه چيز را رها كردهام
اكنون
سر بر آستان دوستت دارم ميگذارم


