تبليغاتX
نور مکتوب
نا تمام

قبلاً يا همين يكسال پيش و يا دو سال پيش، داستاني مي‌نوشتم يا چيزي شبيه آن؛ كه نياز مرا بر‌مي آورد، آتشم را خاموش مي‌كرد، عطشم را فرو مي‌خورد؛ يا درست مثل اضطراب انتظار كه در لحظه‌ي ديدار محو مي‌شود، همه چيز محو مي‌شد. قبل‌ها وقتي كه حادثه‌اي يا مشكلي پيش مي‌آمد، با دردي با اشكي، با كشتن و تكه‌تكه كردن ساعات و ثانيه‌ها، با دعوا با نامه يا با لبخندي اندوه‌ناك موضوع تمام مي‌شد. وقتي دوري نا‌گريزي پيش مي‌آمد؛ هر‌طور بود حتي با فراموشي كه كه نمي‌شد فراموشش كرد يا هر كار ديگري؛ يا حتي با سوار شدن ترك موتور و پرسه زدن در شهر و شلوغي آن، به هر حال تمام مي‌شد.

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت1:12 قبل از ظهرتوسط یا حا |
شكايت

 

از دوري گفتن از هجر ناليدن عاشقانه نوشتن هيچ كدام مرهمي نيست بر اين اندوه سخت.

شايد كمي آرامترت كند اما مگر كم گفته‌اند از اين درد‌. نوشته‌هايت برگي خواهد شد بر هزاران برگ ديگر . چيزي كه راضيت مي‌كند تا  بنويسي اينست كه چيزي فراتر باشد و واژه‌هايش آنقدر ناب باشند كه تازه‌ات كنند، اما چگونه؟

من درد را خواهم نوشت

و اشك را خواهم نگاشت بر اين صفحه‌ي سرد

و از غروب غم را

و از دريا طوفان را

و از كوير باد را

و از آسمان ماه را

اما اما وقتي كه نيستي هيچ كدام  برايم فايده‌اي ندارند. تو اي خاطره‌ي فراموش نشدني و مدام

كاش بودي تا عطر حظورت آرامم مي‌كرد و آشفته. كاش بودي تا اشك‌هايم در چشمانت آرام گيرند تا صداي لرزانم در كنارت محو گردد كاش بودي تا زندگي را نفس كشم.

آه اي خداوند اي كه بر من نزديك‌تري از من صدايم بشنو و پاسخ گو مرا و او را. چرا حس مي‌كنم كه ديگر مرا جوابي نمي‌دهي چرا عذابم مي‌دهي چرا رهايم كرده‌اي اين چه سرنوشت است كه برايمان رقم زدي تاكي بدين‌گونه سر كنيم تا كي؟ نجاتي فرست بشارتي! يا ما را رها كن از اين قفس تنگ. خداوند با كه گوييم درد خويش را جز تو به كه شكايت بريم جز تو جز تو كه پنا‌هي باشد جز تو چه اميدي ما را. ما را نجات ده. فرياد از اين درد فرياد! پس مهربانيت كي ما را خواهد دريافت پس رحمتت كي ما را خيس خواهد كرد پس كي تا كي مي‌خواهي اينگونه به سر بريم ما را نجات ده.

+نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط یا حا |
آپ دوم

من به تماشاي ماه خواهم رفت

من زير باران خيس خواهم رفت

تنها خواهم رفت

در كوچه‌ها و خيابان‌ها

گم

در ميان گذر رهگذران

تنها خواهم رفت

مي‌شنوم " تنهاست"

تنها خواهم رفت.

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط یا حا |
آپ اول

23 كلمه

مي‌دويدم. صداي نفس هايم از گام هايم بلندتر بود. آرام به او نزديك شد و چيزي گفت. نشنيدم. تنها در لحظه اي كه به سرعت از كنارشان گذشتم، صورتي سرخ ديدم و چشماني خيس.
+نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط یا حا |
جام

ما ها مي‌خواهيم تنهايي‌مان را قسمت كنيم. مي‌خواهيم درد خويش را ناله دهيم. مي‌خواهيم بي‌صبري و بي‌طاقتي خويش را بيان كنيم و دليل منطقي كه براي اين كار بتوان گفت اينست كه فكر مي‌كنيم با كار حداقل قدري از مشكلمان كاسته مي‌شود.

خداوند، اين كلمه و وجودي كه همه چيز را در بر‌گرفته است از شادي تا غم.

ملاقات در يك روز باراني صورت گرفت. ساعت 3 بهدازظهر قرار گذاشته بوديم. زير پل هوايي روي بزرگراه. يك ساعت زودتر به آنجا رسيدم. دنبال جايي مي‌گشتم تا اين يك ساعت را سر كنم. ايستگاه اتوبوس را آن‌طرف پل ديدم و خودم را به آنجا رساندم. باران گاه تند مي‌باريد گاه آهسته و شتك‌هاي آن‌كه بر سقف ايستگاه مي‌خورد مرا خيس مي‌كرد.

درست به موقع آمد. مثل هميشه. باهم شروع كرديم به قدم زدن. بعد سري به كتابخانه زديم و دوباره قدم زدن. او شعرهايي را كه تازه گفته بود را مي‌خواند من گوش مي‌دادم و لذت مي‌بردم و باران همچنان مي‌باريد. داستانكي برايم تعريف كرد و بعد بالاي پل، موقع خداحافظي؛ آخرين كلام داستاني از مجنون.

گويند مجنون را، ليلي جامي شراب است كه روزي تمام خواهد شد و مستي‌ات به پايان خواهد رسيد. فكري كن. فكر شرابي ديگر باش. مجنون گفت: ليلي جام است و هر شراب در ظرف ليلي جا مي‌گيرد و مستم مي‌سازد بي ليلي هيچ مستي در كار نيست.

او چون نقطه ايست كه همه چيز از روزن او بر من مي‌تابد.

اكنون او در آن سوي سرزمين سبز عاشقي قرار دارد و من در ناكجاي آن.

+نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت5:51 بعد از ظهرتوسط یا حا |
نان
و عیسی گفت:«... نان نمی تواند روح انسان را سیر کند بلکه فقط کلام خداست که می تواند نیاز درونی او را برآورده سازد.»
باز هم خواهم نوشت. او یاریم می کند
+نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت7:12 بعد از ظهرتوسط یا حا |