تبليغاتX
نور مکتوب
برای حاج رضوان
إذا كان دم الشيخ راغب حرب أخرجهم من اغلب الأرض اللبنانية، وإذا كان دم السيد عباس، أخرجهم من الشريط الحدودي المحتل باستثناء مزارع شبعا، فان  دم عماد مغنیه سیخرجهم من الوجود ان شاء الله.

سيد حسن نصراللهشهيد عماد مغنيهشهيد عماد مغنيه

سید حسن نصرالله(۲۵/۱۱/۱۳۸۶)

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت10:10 بعد از ظهرتوسط یا حا |
مسیر
همه چیز برای اوست.کار برای اوست. اصلش این است. می‌روم می‌آيم مي‌مانم مي‌سايم زندگي مي‌كنم دچار تكرار مي‌شوم فقط يك فكر و آن رسيدن. نه رسيدن هم مهم نيست فكر مي‌كنم در راه بودن بهتره يعني فكر مي‌كنم بهتر باشد براي من و شايد براي تو. واقعاً چه چيز مهم است رسيدن يا در راه بودن.فكر كن من كه ديگر خسته شدم. مرا ياراي اين مبارزه نيست. درونم با درونم مي‌جنگد. مشكل چيست؟ چكار مي‌شود كرد؟ وقتي اينجا نيستم آرام‌ترم منظورم تهران است. فشار شديد تشويش را حس مي‌كنم، مصيبت، عمل، اميد، محبت و چون جوابي براي ادامه اميد، بايد گذراند منتها در مسير گذراندن بهتر است.
+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت10:59 قبل از ظهرتوسط یا حا |
رها کن

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن   

ترك من خراب شبگردمبتلا كن 

  ما ئيم و موج و سودا

 خواهي بيا ببخشا خواهي برو رها كن

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت1:5 بعد از ظهرتوسط یا حا |
سعی بر مدار اندوه

خودت گفتي يه شب خواب ديدي تو و مونس رفت‌ايد توي دشت و اون‌جا صداي خدا رو شنيده‌ايد كه گفته بود داريد دنبال چي مي‌گرديد؟ و تو گفته بودي دنبال تو، داريم دنبال تو مي‌گرديم. بعد اون صدا گفته بود براي پيدا كردن من كه نمي‌خواد اين همه راه بيايد توي دشت و بيابان. گفته بود...

تو نمي‌تواني معناي خداوند را در كنار بقيه معناهاي زندگي‌ات بچيني. وقتي خداوند در معصوميت كودكان مثل برف زمستاني مي‌درخشد تو كجايي يونس؟ شايد خداوند در هيچ جاي ديگر هستي مثل معصوميت كودكي، خودش را اين‌گونه آشكار نكرده باشد. من گاهي از شدت وضوح خداوند در كودكان،پر‌از هراس مي‌شوم و دل‌ام شروع مي كند به تپيدن. دل‌ام آن‌قدر بلند بلند مي‌تپد كه بهت زده مي‌دوم تا از لاي انگشتان كودكان خداوند را برگيرم. كجايي يونس؟ صداي مرا مي‌شنوي؟

1.« روي ماه خداوند را ببوس» مصطفي مستور 

2. بايد به اين سوال پاسخ دهيم كه آيا خداوندي هست؟ اين مهم ترين سوال زندگي ماست و پاسخ آن مهم ترين جواب.

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط یا حا |
حضور

اينكه انسان معنوي باشد، اينكه در تفكر معنويت راهي مثل سوار شدن اتوبوس را انتخاب كند، در اتوبوس به فكر سياهي هوا و درخشش تبليغات، از زيبايي يك شهر قشنگ حرف بزند، اينكه سياهي را حجابي بر اين شهر باتلاق سرشت يا درياگونه بداند، اينكه شب را قشتگ‌تر از روز ببيند، اينكه بخواهد  به سفره‌ي مشتيه كج‌بين باشد، اينكه خصوصيات انتظار را در افراد يك امل دست نايافتني بيابد، اينكه تنها و تنها و تنها خودش تنهاي انتظار باشد، اينكه تفكرات انتزاعي را بدرقه كند، اينكه يك قلب آماده را دعوت به حضور كند، اينكه حضور در حضور آن حاضر را دريابد، اينكه مشكل خود را حل كند، اينكه از يك هم واحد رنج ببرد، اينكه مطيع مضطر منتظر ملتمس حاجت ظهور باشد، اينكه تفكرات مادي را در مقام توازن چسبيده به زمين عدل نبيند، اينكه معنويات را در هواي كفه‌ي هواخواه بالا نبيند، اينكه درد و رنجش با ذكر دل حاضر از خدا آرام گيرد، اينكه قلبش ذاكر آن بزرگ بزرگ باشد، اينكه الله اكبرهاي چندگانه ي متواري از روزمرگي پرده‌ي اين امر معنوي كش را به سود جان كر كند و دراو تحريك گريز از خطر سقوط را ايجاد كند، اينكه اين قلب لرزان را سكونت دهد، اينكه بر دستان پاره پاره‌ي تعلق وصله‌ي هجران ضماد كند، اينكه در فراغ شهوات حضور را راحت‌تر دريابد، اينكه از شروع فرائض به نقطه‌ي ملهم شدن نزديك شود...

1. اين‌ها ناقوس قلبم را تكان داد و...     

۲. هديه‌اش بود به من و تنها من حالا تقديم شما.

+نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت1:47 بعد از ظهرتوسط یا حا |
برای او

 شازده کوچولو

( یه اتفاق باعث شد تا اینارو بذارم اینجا پس تقدیم به او که خودش می‌داند و امیدوارم که بخواندش)

روباه گفت: سلام

شازده‌کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب...

شازده‌کوچولو گفت: کی هستی تو؟

روباه گفت: من یک روباهم

شازده‌کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شازده‌کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می‌گردی؟

شازده‌کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ما کیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه پی دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت:اوهوم. تو الان واسه‌ی من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یه روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو برای من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم داره دسگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی کره‌ی زمین هزار جور چیز پیدا می‌شود.

...

(1. فکر کنم کافی باشد اگر آن اتفاق ادامه پیدا کرد دنباله‌اش را برایش می‌نویسم. 2. جالب است داستانی دارم کوتاه به اسم 5 بعداز‌ظهر و حالا فردا 5 بعد‌از‌ظهر قرار دارم)

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت10:4 بعد از ظهرتوسط یا حا |
خدایا بعضی وقتا آخرین مسافت سبز چقدر طولانیه

 مسیر سبز

بدجوری خستم رئیس داغونم...

آدما نمی‌تونن چیزی رو که تو قلبشونه پنهان کنن...

بچه‌ها رو به خاطر عشقشون به هم کشت عشقی که به هم داشتن...

 

هروز همین طوریه رئیس همه جای دنیا همین طوریه خونریزی و کشتار...

خستم رئیس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثه یه چلچله زیر بارون خسته از اینکه هیچوقت رفیقی نداشتم که پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم کجا می رم یا چرا؟ این‌قدر خستم از اینکه آدما هم دیگه رو اذیت می‌کنن خسته از تموم دردهایی که تو دنیا حس می‌کنم، می‌شنوم هروز دردا بیشتر می‌شن درد تو سرم مثه خرده‌های شیشس تمام مدت..

می‌تونی بفهمی؟

1. The Green Mile_ A  Film by: Frank Darabont (مسیر سبز)

2. I like Jon … I feel it. Can you understand? 

+نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت5:12 بعد از ظهرتوسط یا حا |
سلام بر حسین
و تو شده‌ای تنها ساکن سرزمین تنهایی خودت.و غم شده رویایی که مدام در خواب‌هایت جولان می‌دهد. و تنهایی که سردی و سکوتش آوای حنجره‌ی خاموشت گشته.
شده‌ای شاید سنگ صبور یا شنونده‌ای آرام که هرچه اندوه است را می‌شنود و نمی‌داند چه کند.
از دردناکی و تنهایی و بغرنجی عشق گسترده در زندگی رفیقت، می‌ترسی و گم می‌شوی درناکجای خودت  و نمی‌دانی چه کنی تا مرهمی باشی یا کمکی بر این درد مدام شیرین تلخ. اصلاً چه کار می‌توانی بکنی وقتی که اسیری و بادبادکت میان درختان گیر کرده است و تقلا می‌کنی تا رهایش سازی خود را و او را.
شب سر بر سینه‌اش می‌گذاری و شلاله‌های موهایت در مهر دستانش کیفور می‌شوند و مست و تا عمقی نامحدود فرو می‌روی در شیرینی این شادی گرم در این زمستان سرد. می‌دانی که تا نامتعین زمان دیگر از دیدارش محروم می‌شوی و تمام بودنت را به کار می‌گیری تا در این ساعات باقی مانده حضور لطیف و مهربانش را در آغوش گیری و چشمان معصوم و پاکش را هضم کنی در تک تک سلول‌هایت و حرف‌هایش را حک کنی بر تمامی آنچه که داری و نداری و آرام آرام غرق شوی در مهرناکی بی‌دریغش که از دانایی و بزرگی و احساس همه پاکش فوران می‌کند.
حالا تو مانده‌ای و یک صحرا غم و یک دشت تنهایی و یک اقیانوس درد. به ایمان فکر می‌کنی به باقر به بهمن به حجت به جعفر.
به تنهایی به باهم بودن‌ها به خداحافظی‌ها به سلام‌ها به حسین(ع) به بردارش به تمامی یارانش. به اندوه درد که بر وجود پاک و معصومش فرود می‌آید و با این غم همه‌ی حرف‌ها و تنهایی‌ها و عشق‌ها و دوری‌ها نمی‌دانی چرا گم می شوند و یا چرا دیگر نمی‌خواهی چیزی بگویی یا نمی‌توانی. شاید بزرگی غمش تو را با خود می‌برد شاید آفتاب وجود این نفس مطمئنه، نوری می‌گردد بر تمامی اوقاتت. سلام بر حسین. سلام بر او و فرزندان و یاران و روح‌هایی که در راهش فدا گشتند و می‌گردند. ای دردانه‌ی خداوند، ای کشتی نجات ما را نجات ده.
+نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت9:29 بعد از ظهرتوسط یا حا |