تبليغاتX
نور مکتوب
تلفن همراه
بالاخره پس از مدت ها انتظار، رفيق شفيق ما يك گوشي هراه تهيه كرد. اينقدر خوشحالم كه گفتم به همين خاطر آپي بگذارم. اينكه رفيقت در دسترس باشد خيلي خوب است

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط یا حا |
به یادگار عکسی..
 ياسر
+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت8:17 بعد از ظهرتوسط یا حا |
تعادل

الان مدتي است كه كنار تير چراغ برق در يك خيابان خلوت ايستاده‌ام. هوا ابريست و دقيقاً مشخص نيست كه چه ساعتي از روز است. الان مدتي است كه ساعت به دستم نمي‌بندم؛ اما احتمالا از ساعت چهار گذشته است. باد سردي مي‌آيد. برگ‌ها و آشغال‌هاي ريز و درشت به اين‌ور و آن‌ور مي‌روند. به دو طرفم نگاه مي‌كنم، به بالا و پايين خيابان؛ هيچ فرقي ندارد هر دو سمتش در غبار و مه مانندي فرو مي‌رود و گم مي‌شود. نمي‌دانم دقيقا چه مدت اينجا ايستاده‌ام، ولي مدت زيادي است كه ايستاده‌ام.  هيچ كس از خانه‌ها بيرون نمي‌آيد؛ نه ماشيني نه عابري، هيچ كس. انگار كه شهر متروكه است و فقط ساختمان‌ها مانده‌اند. نمي‌دانم تا كي بايد اينجا بمانم. مي‌توانم يكي از دو سمت را انتخاب كنم و ادامه دهم به هرحال به جايي مي‌رسم. مي‌توانم همين جا بمانم، آنوقت چه مي‌شود؟ كاش عابري مي‌گذشت و نگاهي به من مي‌انداخت؛ آنوقت شايد دنبالش مي‌افتادم و از اين خيابان لعنتي مي‌رفتم. عابري نيست. مدتي ديگر مي‌گذرد. حالا خيابان شلوغ شده است، ماشين‌ها به سرعت رد مي‌شوند. گيج شده‌ام، كدام سمت را نگاه كنم؟ از كدام سمت بروم؟ اين بار هم تصميم مشكل است؛ چه در خلوت چه در شلوغي تصميم گرفتن مشكل است. يك چيز متعادل، چيزي مابين اين دو مي‌تواند آدم را ياري دهد. نه سكوت محض نه سر و صداي ديوانه كننده.اكنون خوب است. مي‌ترسم؛ همه چيز متعادل شده است؛ نكند ديوانه شده ام!! چگونه چنين چيزي رخ داده است؟ شايد من تغيير كرده‌ام نه بيرون، اما هرچه هست اوضاع فرق كرده و من راضي‌ام.

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت7:51 بعد از ظهرتوسط یا حا |
عید

سال شکوفایی مبارک

 

+نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت7:25 بعد از ظهرتوسط یا حا |