سال زجر سال صبر
درست نمي داني كه چراهمه چيز خراب شد. قصه تلخ شد و تلخ و تلخ تر؛ و پنجره ها و روزنه ها و شادي ها و برنامه ها و آرمان ها و اميدها و باهم بودن ها همه يكي يكي سوختند و دود شدند و بعد ناپديد. از همه چيز آيهد صبر مي باريد و چه صبر زجرآوري، كه نه درماندنش ونه در رفتنش هيچ نشاني از دلخوشي نيست. آنقدر سخت شد و سخت تا ديگر حتي در او و رحمتش هم شك كني لعنت بر اين شك و چقدر ضعيفي و ناتوان كه بر رحمتش شك مي بري و شده اي معتكف اين سوال دردناك كه چه خواهد شد.
مي داني و مي داني و مي داني كه تنها و تنها و تنها خداوند است كه چاره است و خداوند و خداوند وخداوند؛ اما خداوندا تا كي؟ خداوندا چرا اين فصل ها روزهاي سرد بي خاطره ي آغشته به جدايي را پاياني نمي دهي؟ خداوندا چرا رحمتي نمي فرستي؟ خداوندا چرا اين فا صله را با نزديكي بيشتري مرهمي نمي نهي؟
ناچار تا چند هفته ي ديگر ما جرايي آغاز خواهد شد كه مرا گريزي نيست كه مجبوري تن دادن تنها راه.شايد روزني گشوده شود. بايد اين روزهاي حلزوني صبر و زجر را طي كني. بايد بايد بايد... . مي دانم كه تا مدت ها چيزي در اين اتاق صفر و يكي كوچك به يادگار نخواهم گذاشت كه نه مي توانم و نه... اين اتاق كوچك دارد به يك سالگي اش نزديك مي گردد و من آنروز ديگر ايجا نيستم اما الف نژادي هست تا گاه و گاهكي سري به ايجا بزند و نگذارد غبار اتاق كوچكمان را فرا گيرد. نمي دانم پس از بازگشتم چه خواهم نوشت چون نمي دانم چه خواهم شد و جه در پيش است. گاه وقتي همه چيز خراب مي شود بايد به نقطه ي اول برگشت و دوباره از نو شروع كرد.
اين آپ آخر مصادف گشته با صفحه ي آخر "الف تا يا" اين دفتر آبي كه با نامه ام به اوشروع شد درست سه سال پيش. دفتري قطور با داستان ها و ماجرا ها و درس ها و تغييراتي شگرف و حوادثي بزرگ كه همه چيز را عوض كرد من را و نوشتن را و ادبيات را و فلسفه را و آينده را و....
"الف تا يا" چهارمين دفتر است كه فصل پايان را در آغوش مي گيرد. دفتري ديگر گشوده خواهد شد با برگ هاي تازه ومن منتظر تا اسمش تولد يابد تا بار ديگر نهال نوشتن در اين زمين تازه غرس شود تا رشد كندو سايه دهد و ميوه تا رهگذري ...
دوستتان دارم و چشم به راه قاصدك هاي دعايتان هستم كه كه در اين راه ناگزير همراه تنهايي ام گردند.
دوستان من دعايم كنيد كه تنها دعاست كه مي ماند.
يا حق
يا حا
مي داني و مي داني و مي داني كه تنها و تنها و تنها خداوند است كه چاره است و خداوند و خداوند وخداوند؛ اما خداوندا تا كي؟ خداوندا چرا اين فصل ها روزهاي سرد بي خاطره ي آغشته به جدايي را پاياني نمي دهي؟ خداوندا چرا رحمتي نمي فرستي؟ خداوندا چرا اين فا صله را با نزديكي بيشتري مرهمي نمي نهي؟
ناچار تا چند هفته ي ديگر ما جرايي آغاز خواهد شد كه مرا گريزي نيست كه مجبوري تن دادن تنها راه.شايد روزني گشوده شود. بايد اين روزهاي حلزوني صبر و زجر را طي كني. بايد بايد بايد... . مي دانم كه تا مدت ها چيزي در اين اتاق صفر و يكي كوچك به يادگار نخواهم گذاشت كه نه مي توانم و نه... اين اتاق كوچك دارد به يك سالگي اش نزديك مي گردد و من آنروز ديگر ايجا نيستم اما الف نژادي هست تا گاه و گاهكي سري به ايجا بزند و نگذارد غبار اتاق كوچكمان را فرا گيرد. نمي دانم پس از بازگشتم چه خواهم نوشت چون نمي دانم چه خواهم شد و جه در پيش است. گاه وقتي همه چيز خراب مي شود بايد به نقطه ي اول برگشت و دوباره از نو شروع كرد.
اين آپ آخر مصادف گشته با صفحه ي آخر "الف تا يا" اين دفتر آبي كه با نامه ام به اوشروع شد درست سه سال پيش. دفتري قطور با داستان ها و ماجرا ها و درس ها و تغييراتي شگرف و حوادثي بزرگ كه همه چيز را عوض كرد من را و نوشتن را و ادبيات را و فلسفه را و آينده را و....
"الف تا يا" چهارمين دفتر است كه فصل پايان را در آغوش مي گيرد. دفتري ديگر گشوده خواهد شد با برگ هاي تازه ومن منتظر تا اسمش تولد يابد تا بار ديگر نهال نوشتن در اين زمين تازه غرس شود تا رشد كندو سايه دهد و ميوه تا رهگذري ...
دوستتان دارم و چشم به راه قاصدك هاي دعايتان هستم كه كه در اين راه ناگزير همراه تنهايي ام گردند.
دوستان من دعايم كنيد كه تنها دعاست كه مي ماند.
يا حق
يا حا
+نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت3:14 بعد از ظهرتوسط یا حا |


