فصل سين

شكست روزهي ننوشتن آنهم بعد از روزها ننوشتن، طعمي عجيب دارد. مثل روز اول شوال مثل آن روز كه ديگر ماه مهربان رمضان رفته است و آن روز را نبايد روزه باشي و صبح را بايد با صبحانه افطار كني و سحر وسحري را وداع؛ اين نوشتن هم طعمي چنين دارد.
روزها و ساعات ميگذرند گاه كشدار و بلند گاه كوتاه.
به صبر سخت ميشوي و سخت صبر ميكني و سخت مينويسي و سخت و صبر را سخت سخت سخت ثبت ميكني، حتي در اين چارديواري صفر و يكي مجازي هم سخت است نوشتن. شادي، كه هنوز دلخوشي و اميدوار به خداوند كه صدايت ميكند و صدايت را ميشنود و شادتر كه ميهمانش هستي. وشايد چيزي شبيه رضايت در تو قدم ميزند كه مصائب چاههاي عميقي را كه گاه افتادن در آنها را گريزي نيست را تاب آوردهاي و خدا را شكر و شكر و شكر كه تو را از رحمتش دريغ نميدارد.
كاش آن كاشان كه ميشناسم و نميشناسم شهري باشد كه مرا به او نزديك سازد مثل سهراب كه سفر با شعرهايش سفيدي و نور را در سفرهات ميگستراند.
كوتاه نوشتن رسميست كه چنديست در سلكش سكونت گزيدهام يا شايد در سلكي سكني گزيدهام كه رسمش كوتاه نوشتن است. هر چه باشد بايد بدين شيوه شيدا بود تا شايد رسمي و سلكي ديگر ما را سكني حاصل شد.
پينوشت اول: براي آغاز سراغ حافظ رفتم،آمد:
رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود
پينوشت دوم: عنوان آپ را گذاشتم فصل سين چون سينهاش خيلي زياد شد از هفت سين خيلي بيشتر.
پينوشت سوم: امروز مادر هوس خريد سماق كرده بود بعد تحرير اين نوشته رفتيم سماق بخريم هنوز نچيده بودند حالا اين سماق ربطش چيست شايد به خاطر سين يا هفت سين نميدانم اتفاق است ديگر هرچند اتفاق...
+نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت4:19 بعد از ظهرتوسط یا حا |


