برکت از جمله چیزهایی است که همواره انسان ها را می جوید. زندگی با برکت منتهای آرزوی انسان هایی است که در جست و جوی خیر همیشگیند.
در پس هر شروعی دنیایی از احتمالات مدفون است که امکان بروز پیدا می کنند.
شروع نوعی از زندگی انسان را به تقابل با این احتمالات فرا می خواند. طلب برکت راهکاری است که همواره انسان را از تشویش آینده رها می سازد.
البته هر چیز خیری را برکتی است و برکت زندگی خیر در طلب عافیت همیشگی است.
این انسان سرشار از طلب را تنها او مطلوب است. ای مطلوب طالبان به همه ما عافیت عطا نما.
"الف نژادی"
مگر ها در اين دنيا فلسفه توجيه انسان هايي است كه در توانايي خود چيز هاي زيادي براي بروز دادن نمي بينند. "نمي توانم مگر مي شود"
مگرها دلايل خوبي هستند براي هميشگي خيالي كساني كه در افكار كنوني شان بسر مي برند. در نظر انسان ها همواره جهلي پايدار وجود دارد كه درمان خود را در اين مگرها مي يابد. جهلي نسبت به آينده ي هنوز در راه.
مگر "آينده ي هنوز در راه" چه سرنوشتي خواهد داشت. نگاه دقيق تر نشان مي دهد كه اين جهل سرشار از سوال انسان بسيار تشنه تر از اكنون به آينده ي هنوز در راه چشم دوخته و براي رفع عطش خود درمانده است. هر جوابي براي اين انسان در حكم سوالي خواهد بود كه جواب خود را در اين جمله مي جويد" مگر مي شود چنين باشد"
در نهايت شاهد انساني هستيم كه در تعليل اين زندگي تكراري اسفناك راه يقيني نمي يابد. "آخر چه مي شود" "مگر امكان دارد"
هر چقدر به جلوتر مي رويم باز در اين دنياي مجهولات تشنه تر از قبل دست و پا مي زنيم. باز فكر مي كنيم و باز با مگرهاي بيشتر مواجه مي شويم.
تمام تلاش بشريت صرف مي شود ولي حاصل همان. اين انسان درمانده را درماندگي فزون تر ي دست مي دهد كه بعد از همه ي اين تجربيات تلخ چگونه قرار مكنوني بايد ساخت؟
جواب اين انسان ناچار را چه كسي دارد؟ انسان ها سوال هايي هستند هميشگي كه در جست و جوي جوابي مدام تقلا مي كنند.
اين مجيب هميشه ي مدام در گذشته اكنون و آينده كيست؟ سوال آخري كه انسان آرزو دارد زودتر از هميشه برايش بوجود آيد.
اولين پله ي يقين آخرين سوال انسان مضطر است و خدا هميشه مدام در گذشته اكنون و آينده است.
"الف نجادي"
انسان ها در تخیلات شان همواره به سراغ خیال های دیروز امروز و فردا سفری همیشه دارند. با این که در خیالات همیشه تکرار را مشاهده می کنند هیچ تلاشی برای بریدن ریشه ی این تکرار نمی کنند. برای این انسان حرکت سوی هدف های بیرون از خود امکان پیدا نمی کند.
انسان در این فضا با دنیایی از مبادها دست و پنجه نرم می کند و ناگزیر در این مبارزه ی نا برابر تسلیم می شود. همیشگی در این چرخه به گونه ای تعبیه شده که هیچ امیدی در آوردگاه "مباد" برای انسان باقی نمی ماند.
انسان به عنوان یک موجود تحول دوست درماندگی تکرارشونده ی این چرخه ی همیشه را بر نمی تابد با این حال نیز چاره ای نمی یابد و برای این ناچاری همیشه در رخوت خود می گوید: "این دنیای تکراری را کاش استواری مباد"


