دیروز او از شدت محبت خداوند به خودش گفت از اینکه بعد از هر گناه و اشتباه خداوند او را شرمنده میکند و این شرمندگی برایش سخت است. گفت که به خداوند گله میکند و خداوند در جوابش با رحمت و محبتی وافر پاسخش را میدهد و این باری سنگین از شرم و پشیمانی را با خود به همراه میآورد. من اما دیگر گلهای ندارم چون حتی خود را لایق گله کردن نمیدانم. وقتی در بندگی راه سرکشی و تکرار گناه و خطا را برمیگزینم دیگر با کدام روی گله کنم با چه رویی عذر بخواهم دیگر چه بگویم. اما شدت لطف خداوند و اشتیاقش به بازگشت بندگان و مهرش به آنها باز مرا برمیگرداند به سوی او که بزرگ است. مگر خطاکار جایی جز آستان او دارد که برود مگر جایی هست که او نباشد مگر فرار و پنهان شدن از او ممکن است و چه خوب که چنین امکانی نیست.
خدایا باز برگشتهام باز چون همیشه بار سنگین گناه شانههایم را خرد کرده است خدایا باز تو را میخوانم باز از تو نجات میخواهم باز از تو میخواهم که ابر رحمتت را بر من بگسترانی خدایا باز از تو میخواهم خدایا به تو پناه میبرم از تمامی سختیها و ناملایمات و ناکامیها خدایا به تو پناه میبرم از خودم ای معبود لایق عبودیت ای سزاوار ستایش و پرستش دستم گیر...

انتخاب کردن گاه بسیار مشکل می شود.
دعا چاره ساز است.
در این روزهای سپید رفیقتان را دعا کنید

تنها خطابش به من دو کلمه بود و درست تر اینکه تنها یه کلمه. حلا دیگر باید تمام تلاشم را می کردم تا از همین کلمه تمام منظورش را درک کنم تمام آنچه را که خواسته بود به من بگوید تمام آنچه را که حس کرده بود آن کلمه می تواند واسطه ی بیان خواسته اش باشد. اکنون باید من تمام تلاشم را می کردم تا هرچه را که از آن کلمه دریافته بودم را بسط دهم و نثارش سازم تا شاید این کلاف مبهم ساعتی و روزی و هفته ای و ماه ای کمی گشوده شود.و این ها شاید تمامش یک سو تفاهم باشد یک اشتباه شاید.
اما کاش اشتباهی در کار نباشد کاش عنایتی باشد از طرف خداوند عنایتی ناگهانی و غیر منتظره.
شادی چیزیست که بی واسطه درک می شود و این حس یا حالت چیزی فراتر از لبخند است. امری که با انبساط در روح و همراه با آرامش که عقل را وروح را جلا می دهد.
امروز شادم شادی که از سوی دیگرانبه من هدیه شده است. یا بهتر بگوییم شادی که موهبت خداوند است نصیبم گردیده. شادی توفیق دیدار برادرم بعد از مدت ها شادی از محبتش به من و اینکه دغدغه اش هستم. شادی مهربانی پیرمردی مهربانی که غرق در بوسه هایش شدم او که تذکرش به من را همراه با بوسه ساخت تا مبادا دلگیر شوم. امروز روز خوبیست گرچه خسته ام.
سال جدید را به همه ی دوستان تبریک می گم و براشون آرزوی شادی و آرامش می کنم.
یاسر یاسر یاسر یاسر یاسر یاسر یاسر دد.دد.دد.دد.دد.دد.دد.
این آپ اختصاصی برای یاسر است یاسر این برادر و رفیق مهربانم. ازت معذرت می خوام چون این آپ یه کمی آشفته س و به عبارتی کیفیتش پائینه. اما به هر حال دیگه اینجوریه و می شه کاریش کرد. اگر خواستی حذفش کن یا اصلاح هر کاری که دوس داشتی باش انجام بده چون ماله خودته.
یاعلی
به سادگی همه چیز عوض می شود. به سادگی همه چیز را فراموش می کنیم. به سادگی آدم دیگری می شویم. به سادگی قول ها و آرمان ها را به فرسنگ ها دورتر تبعید می کنیم.
خداوندا یاریمان کن تا وفادار باشیم و متعهد.
همیشه انسانهای بزرگی وجود دارند که باقی انسا ن ها را در آرزویشان تشنگی مضاعف می بخشند. انسان های بزرگ اهداف بزرگ دنیاهای بزرگ و خلاصه هر چیزی که بزرگ است ارزانی این انسان هاست.
همیشه انسان ها طالب برترین بزرگ ترین دست نیافتنی ترین و خلاصه هر چیزی که دارای ترین باشد هستند. آمال و آرزو ها دراز و امکانات این دنیا کم. همیشه وسعت خواسته های انسان ها از وسعت شرایط موجود بیشتر است و این بخاطر طلبه بودن انسان هاست. طلبه پول طلبه دنیا طلبه علم طلبه دین.
اصولا همیشه همراه انسان ها علامتی از خواستن وجود دارد که باید تامین شود. مابقی انسان ها که بزرگ نیستند این گونه اند همیشه خواستار بزرگیند. برای انسانها یی که نمی توانند بزرگ شوند باید عمیق ترین دلسوزسی ها را ارزانی داشت.
روح های بزرگ انسان های بزرگ همواره در خطر کمین روح های ناچیز آن هاییند که نمی توانند بزرگ شوند. باید گریست باید شیون کرد و یا حتی ناله سر داد.
ای خدا نمی دانم برای این جهان خلق این انسان فرومایه را چه دلیل است؟ راستی که تو خود دانی و به اسرار و حکم داناترینی. فرومایگی فزون انسان های دیروز و امروز و فردا را چون تابلویی همواره در دسترس قرار می دهی. انسان های غافل کنون فرومایه ترین های تاریخ بشریتند. سرمشق های همیشگی تاریخ را تکرار می کنند و به انتظار نفرت آینده زمان می گذرانند. وبا غافل ترین شکل ممکن از این جهان می روند.
ای خدا برای این انسان ظالم به نفس خود چه مامن و پناهگاهی غیر تو وجود دارد. ای خدا برای شما مظلوم ترین انسان ها ظالم ترین آن ها به نفس خودند. برای از بین بردن این رذیلت و این ناشایستگی فزون تنها تو را داناترین و قادر ترین و بالاترین می دانیم.
ای مامن مظلوم ترین انسان ها به داد ما رس.
"الف نژادی" خدا نگهدار
ما خود را محور و معیار قرار می دهیم چیزی شبیه هومانیته و انسان مداری مطرح در فلسفه. ما خواسته یا نا خواسته جهان را بر مدار خویش تفسیر می کنیم. و از آنجا که در شناخت خود و دنیای اطراف بسی دچار نقص و نقصانیم؛ گردابی را بر گرد خود ایجاد کرده و خود را در آن غرق می سازیم.
راه بیرون رفت از این مسئله توسل به جاذبه ایست خارج از وجود خودمان. پناه بردن به منبعی که ما را از خویش رها سازد و شناختی را نصیبمان گرداند که بتوانیم مسیر را در سلامت طی نمایییم.
پانوشت:۱.ممنون از دوستانی که من و الف نژادی را در طی این مسیر یاری می دهند.
۲. تبریک به الف نژادی به همراه تازه اش و فصل شیرین مشترک با هم بودن
۳.تشکر ویژه ار دوست تازه ی شیرازی که با نظراتش قوتی می دهد ما را در این نوشتن.
۴. عجب آژی شد وعجب تر پانوشتاش
ما انسان ها ی کنونی همواره به چیزهایی می گراییم که در راه مبارزه با غرورمان کم بیاورند. باور کنید زندگی خوب وقتی شکل می گیرد که انسان ها اندکی از غرور کنونی به نفع شادی همیشگی دست بکشند. شادی همیشگی در شادی همگانی ریشه دارد. قاعده این است که هرگاه از غرورت فاصله بگیری هم خود را از عذاب وجدان رهانیده ای و هم دیگران را از تواضعت مسرور می سازی.
اگر انسان ها طالب رضایت همیشگی خداوند از خودشان باشند که بالاترین نعمت است در انتظار رحمت ماندن خداوند بخاطر انجام عملی نیک عین اظهار عجب در محضر درگاهش خواهد بود. در برابر خداوند همیشه باید بنده بود و بندگی کرد.
برای بندگی همیشگی خداوند باید عبد بود باید حرف گوش کن بود و باید با غرور خویش جنگید.
"الف نژادی" خدانگهدار
ساده دل بستن امري نهادينه گرديده است در ما و بعد گذر زمان و تغيير است و واقعيت ها كه بر ما تحميل مي گردد. حاصل در روح اندوه است و درد و در تفكر تناقض و گره هايي كور كه به سادگي باز نمي شوند. از طرف ديگر قرار گرفتن در شرايط مكاني و زماني خاص نيز مشكلات را تشديد مي كند و آدم مدام در فكر اينست كه راه خروج كجاست؟ اين المفر؟ اما قرارگاهي نيست و ما محبوسيم، محبوس امارت سرد تلخ تنيده در تارو پود لحظات زندگي. هر چه پيشتر مي رويم، هر چه بيشتر فكر مي كنيم قفس را تنگ تر مي يابيم و فضا را سياه تر. حال راه به چند شق قسمت مي يابد، تسليم شدن، ادامه دادن، سعي در حل نمودن مشكلات، عوض كردن مشي و مماشات طريق، و گزينه هاي ديگر، مارپيچي كه هي بيشتر و بيشتر پيچ مي خورد.
جست و جو آغاز مي گردد زماني در فلسفه، زماني در تاريخ، زماني در ادبيات، زماني در سينما، زماني در هنر، اما اندك زماني ديگر همه قفل مي شوند بر قفل هاي ديگر.
پس كجاست چاره؟ كجاست مفر؟ به كدام سمت بايد گريخت؟ عمر كم است و فرصت كمتر و هزار راه نامعلوم نرفته. بايد راهي باشد و اين بايد، يك بايد جبري است، جبر خلقت است كه اقتضا مي كند بايد راهي وجود داشته باشد.
و راهي هست، در همين نزديكي، نزديك تر از نزديك.
یا حا خدانگهدار

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار
ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
تا چشم رو هم میذاری می بینی عمر تموم شد
بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد
چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده
همین روزا می بینی که فرصتی نمونده
بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده
همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده
عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست
تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار
ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
برکت از جمله چیزهایی است که همواره انسان ها را می جوید. زندگی با برکت منتهای آرزوی انسان هایی است که در جست و جوی خیر همیشگیند.
در پس هر شروعی دنیایی از احتمالات مدفون است که امکان بروز پیدا می کنند.
شروع نوعی از زندگی انسان را به تقابل با این احتمالات فرا می خواند. طلب برکت راهکاری است که همواره انسان را از تشویش آینده رها می سازد.
البته هر چیز خیری را برکتی است و برکت زندگی خیر در طلب عافیت همیشگی است.
این انسان سرشار از طلب را تنها او مطلوب است. ای مطلوب طالبان به همه ما عافیت عطا نما.
"الف نژادی"
مگر ها در اين دنيا فلسفه توجيه انسان هايي است كه در توانايي خود چيز هاي زيادي براي بروز دادن نمي بينند. "نمي توانم مگر مي شود"
مگرها دلايل خوبي هستند براي هميشگي خيالي كساني كه در افكار كنوني شان بسر مي برند. در نظر انسان ها همواره جهلي پايدار وجود دارد كه درمان خود را در اين مگرها مي يابد. جهلي نسبت به آينده ي هنوز در راه.
مگر "آينده ي هنوز در راه" چه سرنوشتي خواهد داشت. نگاه دقيق تر نشان مي دهد كه اين جهل سرشار از سوال انسان بسيار تشنه تر از اكنون به آينده ي هنوز در راه چشم دوخته و براي رفع عطش خود درمانده است. هر جوابي براي اين انسان در حكم سوالي خواهد بود كه جواب خود را در اين جمله مي جويد" مگر مي شود چنين باشد"
در نهايت شاهد انساني هستيم كه در تعليل اين زندگي تكراري اسفناك راه يقيني نمي يابد. "آخر چه مي شود" "مگر امكان دارد"
هر چقدر به جلوتر مي رويم باز در اين دنياي مجهولات تشنه تر از قبل دست و پا مي زنيم. باز فكر مي كنيم و باز با مگرهاي بيشتر مواجه مي شويم.
تمام تلاش بشريت صرف مي شود ولي حاصل همان. اين انسان درمانده را درماندگي فزون تر ي دست مي دهد كه بعد از همه ي اين تجربيات تلخ چگونه قرار مكنوني بايد ساخت؟
جواب اين انسان ناچار را چه كسي دارد؟ انسان ها سوال هايي هستند هميشگي كه در جست و جوي جوابي مدام تقلا مي كنند.
اين مجيب هميشه ي مدام در گذشته اكنون و آينده كيست؟ سوال آخري كه انسان آرزو دارد زودتر از هميشه برايش بوجود آيد.
اولين پله ي يقين آخرين سوال انسان مضطر است و خدا هميشه مدام در گذشته اكنون و آينده است.
"الف نجادي"
انسان ها در تخیلات شان همواره به سراغ خیال های دیروز امروز و فردا سفری همیشه دارند. با این که در خیالات همیشه تکرار را مشاهده می کنند هیچ تلاشی برای بریدن ریشه ی این تکرار نمی کنند. برای این انسان حرکت سوی هدف های بیرون از خود امکان پیدا نمی کند.
انسان در این فضا با دنیایی از مبادها دست و پنجه نرم می کند و ناگزیر در این مبارزه ی نا برابر تسلیم می شود. همیشگی در این چرخه به گونه ای تعبیه شده که هیچ امیدی در آوردگاه "مباد" برای انسان باقی نمی ماند.
انسان به عنوان یک موجود تحول دوست درماندگی تکرارشونده ی این چرخه ی همیشه را بر نمی تابد با این حال نیز چاره ای نمی یابد و برای این ناچاری همیشه در رخوت خود می گوید: "این دنیای تکراری را کاش استواری مباد"
هر وقت سوال می کنیم که این انسان کجاست می گویند دیر آمدی او رفته است. همیشه با انسان های رفته ای سرو کار داریم که هرگاه سراغشان را می گیریم انگار اندکی دیر کرده ایم. ما انسان ها دیرتر از رسیدن زندگی می کنیم. ما انسان ها زودتر از آنچه که باید نمی رسیم.
انسان رفته بدنبال رفتگان قبلی نیز دیر می کنند. اندکی دورتر انسان ها ی بیشماری را مشاهده می کنی که آن ها نیز دیر کرده اند. انسان هایی که هیچ گاه نرسیده اند اکنون دیر کرده اند.
ما بدنبال آن ابدیتی هستیم که در آن انسانی سراغ از انسان دیگر نمی گیرد. ما همیشه بدنبال آن حضوری هستیم که همه حاضرند.
ای خداوند همیشه حاضر سراغ این حضور را تنها از تو میگیریم که هیچ کس در پیشگاهت دیر نمی کند.
"الف نژادی"
در جست و جوی همیشگی قله های دست نیافتنی مثال انسانی می شویم که ذاتا شریر است. برای رسیدن به اوج همیگشی این کوتاه ترین لحظه ی حیات را با آرزو های بی پایان از دست می دهیم.
داستان زندگی این انسان مانده در برزخ ماندن و رفتن سراسر بی دردی است. بی دردی خود دردی است همیشگی برای این انسان ملول. انسان ملول بزرگترین مشکل را برای ابدیت ایجاد کرده است.
برای این انسان بی درد باید عظیم ترین مجلس ترحیم تاریخ را برقرار کرد.
«الف نژادی»
روزها می گذرد مثل همیشه با این فلسفه که آخر چه شد؟ زندگی می کنیم. و روزهایی که نمی گذرد گذشته. روزهایی که دوست داریم تمام نشود چه زود می گذرد. با این دنیای همیشه چگونه می توان همیشه همراه بود. زمان با ما نیست لحظه ها را می رباید و به جلو می رود. زمان ما را خسته کرده است. هرچقدر بدنبالش تندتر می روی با سرعت بیشتر از تو دور می شود.
من مانده ام که در این گذار و گذر ها چه چیز باقی است. این گذار و گذرها را بی شک نقطه ی قرار ی است. به قرار ها که فکر می کنم بی قرار می شوم پس بیقراری مرا چه چیز قرار است. دوست دارم همیشه در قراری خوش احساس ابدیت کنم. به همیشگی برگردم. تا کنون هیچ گاه نشده که همیشگی را دریابم. همیشه هر وقت خواسته ام همیشگی را تصور کنم از همیشگی تصوری جز خاطرات مدامم به یاد نیاورده ام. خاطرات مدام را قراری است در تصورات همیشگی من. اما چه سود با خاطرات زیستن همیشگی کنون را به بی قراری کودکیم تبدیل می کند. اما و اما نه. اکنون نیز در خاطره ی فردایم جا دارم و فردا در خاطره ی پس فردا.
باز احساس مضاعف بی قراری تمام وجودم را گرفت پس ای خدا تا کی باید بی قرای ناشی از قرار خوش گذشته را زندگی کرد. واقعیت این است که هر چقدر بیشتر فشار می آورم تا بیشتر درک کنم دامنه ی درکم کوچک و کوچک تر می شود. نمی دانم با این «فلسفه ی همیشه ی بی قرار نادانی» چگونه به قراری پایدار برسم. نمی دانم تنها جوابی است که اظهار عجز مرا پاسخگوست.
ای قرار بی قراران شکر از قرار بندگیت که به ما دادی.
خدانگهدار. «الف ـ نژادی»
هوا سرد است و دیگر هیچ!!!!!!!!!!!!
خدایا ما را نجات بده زندگی جهنم است.

او یکشنبه در راه است ونک همین نزدیکی
الف نژادی

آدم های تازه
حرف های تازه
مکان ها و اتفاقات جدید
و دوستانی تازه
در اولین فرصت مکتوب خواهد شد.
با تشکر.یاسر
همه چیز خوب است. دیدار نزدیک است.
باز می گردم به زودی.
سلام
باید بگویم وقت آن رسیده که اونی که منتظرش بودین دوباره برای چندی کوتاه در حال آمدن است. زیاد صبر کردید اصلا شاید تا حالا این وبلاگ رو به فراموشی سپرده باشید. دوستان عزیز ما را تنها نگذارید
با اونایی که ما رو بهتر میشناسن مستقیم تر حرف می زنم. زود باشید
نکنه شما هم رفتید به خواب
خداحافظ
الف نژادی
يا علي

تب دارم و تاب تحمل لحظات بيتو را ندارم. كنار تيك تيك تلنگر مانند ساعت شماطهدار كنار تخت، اسير ترك تلخ ترسيم بيتو بودن در ساعات سخت اندوهناك تنهاييام. رنگ تاك دلتنگي پررنگ تر از هروقت ديگر است و سنگ صبر، نرم نرم در دلم ذوب در خاهش و تمناي اشتياق ديدار ميگردد

شكست روزهي ننوشتن آنهم بعد از روزها ننوشتن، طعمي عجيب دارد. مثل روز اول شوال مثل آن روز كه ديگر ماه مهربان رمضان رفته است و آن روز را نبايد روزه باشي و صبح را بايد با صبحانه افطار كني و سحر وسحري را وداع؛ اين نوشتن هم طعمي چنين دارد.
روزها و ساعات ميگذرند گاه كشدار و بلند گاه كوتاه.
به صبر سخت ميشوي و سخت صبر ميكني و سخت مينويسي و سخت و صبر را سخت سخت سخت ثبت ميكني، حتي در اين چارديواري صفر و يكي مجازي هم سخت است نوشتن. شادي، كه هنوز دلخوشي و اميدوار به خداوند كه صدايت ميكند و صدايت را ميشنود و شادتر كه ميهمانش هستي. وشايد چيزي شبيه رضايت در تو قدم ميزند كه مصائب چاههاي عميقي را كه گاه افتادن در آنها را گريزي نيست را تاب آوردهاي و خدا را شكر و شكر و شكر كه تو را از رحمتش دريغ نميدارد.
كاش آن كاشان كه ميشناسم و نميشناسم شهري باشد كه مرا به او نزديك سازد مثل سهراب كه سفر با شعرهايش سفيدي و نور را در سفرهات ميگستراند.
كوتاه نوشتن رسميست كه چنديست در سلكش سكونت گزيدهام يا شايد در سلكي سكني گزيدهام كه رسمش كوتاه نوشتن است. هر چه باشد بايد بدين شيوه شيدا بود تا شايد رسمي و سلكي ديگر ما را سكني حاصل شد.
پينوشت اول: براي آغاز سراغ حافظ رفتم،آمد:
رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود
پينوشت دوم: عنوان آپ را گذاشتم فصل سين چون سينهاش خيلي زياد شد از هفت سين خيلي بيشتر.
پينوشت سوم: امروز مادر هوس خريد سماق كرده بود بعد تحرير اين نوشته رفتيم سماق بخريم هنوز نچيده بودند حالا اين سماق ربطش چيست شايد به خاطر سين يا هفت سين نميدانم اتفاق است ديگر هرچند اتفاق...
مي داني و مي داني و مي داني كه تنها و تنها و تنها خداوند است كه چاره است و خداوند و خداوند وخداوند؛ اما خداوندا تا كي؟ خداوندا چرا اين فصل ها روزهاي سرد بي خاطره ي آغشته به جدايي را پاياني نمي دهي؟ خداوندا چرا رحمتي نمي فرستي؟ خداوندا چرا اين فا صله را با نزديكي بيشتري مرهمي نمي نهي؟
ناچار تا چند هفته ي ديگر ما جرايي آغاز خواهد شد كه مرا گريزي نيست كه مجبوري تن دادن تنها راه.شايد روزني گشوده شود. بايد اين روزهاي حلزوني صبر و زجر را طي كني. بايد بايد بايد... . مي دانم كه تا مدت ها چيزي در اين اتاق صفر و يكي كوچك به يادگار نخواهم گذاشت كه نه مي توانم و نه... اين اتاق كوچك دارد به يك سالگي اش نزديك مي گردد و من آنروز ديگر ايجا نيستم اما الف نژادي هست تا گاه و گاهكي سري به ايجا بزند و نگذارد غبار اتاق كوچكمان را فرا گيرد. نمي دانم پس از بازگشتم چه خواهم نوشت چون نمي دانم چه خواهم شد و جه در پيش است. گاه وقتي همه چيز خراب مي شود بايد به نقطه ي اول برگشت و دوباره از نو شروع كرد.
اين آپ آخر مصادف گشته با صفحه ي آخر "الف تا يا" اين دفتر آبي كه با نامه ام به اوشروع شد درست سه سال پيش. دفتري قطور با داستان ها و ماجرا ها و درس ها و تغييراتي شگرف و حوادثي بزرگ كه همه چيز را عوض كرد من را و نوشتن را و ادبيات را و فلسفه را و آينده را و....
"الف تا يا" چهارمين دفتر است كه فصل پايان را در آغوش مي گيرد. دفتري ديگر گشوده خواهد شد با برگ هاي تازه ومن منتظر تا اسمش تولد يابد تا بار ديگر نهال نوشتن در اين زمين تازه غرس شود تا رشد كندو سايه دهد و ميوه تا رهگذري ...
دوستتان دارم و چشم به راه قاصدك هاي دعايتان هستم كه كه در اين راه ناگزير همراه تنهايي ام گردند.
دوستان من دعايم كنيد كه تنها دعاست كه مي ماند.
يا حق
يا حا
این بار فکر کنم با دفعه قبل فرق داشته باشه
خدا یعنی می شه
خدا
شاید اما می دانم که باید به او قبل از هر چیز توکل کنم
به امید دیدارمان باشید تا به دیدارتان بیاییم
من و یا حا
یعنی الف نژادی و یا حا
خداحافظی می کنم.
انجیل صحیح یسوع مسمی به مسیح
(1) پیغمبر تازه ای که فرستاده ی خداست به سوی جهان، بحسب روایت برنابا فرستاده ی او(2)برنابا، فرستا ده ی یسوع ناصری مسمی به مسیح آرزو می کند از برای همه ی ساکنین زمین اسلام و تسلیه را (3) ای عزیز! بدرستی که خدای بزرگ عجیب تفقد نموده است ما را در این روزهای پسین به پیغمبر خود یسوع مسیح، به رحمت بزرگ از برای تعلیم؛ و آیاتی که گرفته است آنها را شیطان وسیله ی گمراه نمودن بسیاری را به دعوی پرهیزگاری،(4) که که بشارت دهندگانند به تعلیمی که سخت کفر است(5 ) خوانندگان مسیح را پسر خدای. (6) ترک کنندگان ختنه را که امر کرده است به آن خدای همیشه. (7) تجویز کنندگان هر گوشت نا پاک را. (8) آنان که گمراه شده در شماره ی آنها نیز پولس، که سخن نمی گویم از او مگر با افسوس.(9) او باعث است که بسبب او می نگارم آن حقی را که دیده ام و شنیده ام در اثنای معاشرت خودم با یسوع، تا اینکه خلاص شوید و گمراه نکند شما را شیطان که هلاک شوید در جزای خدای.(10) بنابراین پس حذر کنید از هر کسی که بشارت می دهد شما را به تعلیم جدیدی که مخالف است با آنچه می نوی سیم آن را، تا خلاص شوید، خلاص ابدی. (11) خدای بزرگ با شما باد و حفظ کند شما را از شیطان و هر شری آمین!
من
من من من من من من من من من
شاید ما باز هم به هم رسیدیم.
الف نژادی
.jpg)
26 سال پیش جنگ بود ودر چنین روزی با هزارها خون و رنج خرمشهر آزاد شد، تنها چیزی که مرا به آن روزگاران وصل میکند تصاویر و روایتها و فیلمها و مستندها و آن صدای ماندگار: شنوندگان عزیز توجه فر مائید توجه فرمائید.... .
حالا 26 سال گذشته حالا دیگر من....
نمیدانم یا نمیتوانم یا هرچیز دیگر که مانع میشود از آن روزها بنویسم؛ اما اگر تاریخ تکرار شود فرزندان این خاک بازهم سربلند خواهند بود.

به ياد تشنه ترين انسان تاريخ مولي امام حسين(ع) خدانگهدار.

مدتي گذشته است. در اين مدت خيلي كارها انجام شد. جشن فارغ التحصيلي با حواشي و جريانات مخصوص خودش. (شايد زماني لينكي را گذاشتم كه به قسمتي از همين جشن و حواشي اش اشاره كرده.) ديگه اينكه پيگري قضاياي دانشكده وزارت امورخارجه از وزارت خونه توي توپخونه بگير تا سازمان سنجش كريمخان و مجلس بهارستان كه همهي اينها اگر نتيجهاي داشته باشد قسمت اعظمش بر ميگردد به دكتر احمد احمدي استاد عزيزم كه هميشه مرا شرمنده كرده و اگر چندين نماينده و مسئول مثل او وجود داشت وضع و احوال مملكت بهتر و بهتر ميشد اصلا دلم ميخواهد يه آپ مفصل درباره دكتر احمدي بگذارم و نيز دربارهي علا قهام به او كه فراتر از يك رابطه ي استاد و شاگردي ميباشد و مطمئنم كه همهي شاگردان او و كساني كه با او در ارتباط هستند، خوب يافتهاند كه او چه اندازه انسان بزرگ و بزرگواري است. اگر گاه بحثي فلسفي پيش ميآيد مخصوصا در نزد اساتيد بزرگ چون دكتر ديناني يا ... ؛ همين موقع است كه آموختههايي را كه از او در فلسفه آموختهايم به كمكمان ميآيد و حرفي براي زدن داريم. اينها گذشته از درسهاي بسياري ست كه در اخلاق و منش و انسانيت از او فراگرفتهايم. خدايش عمر دهد و سلامتي.
سلام یعنی نمی توانم بدون سلام شروع کنم. اصرار مرا ببخشید و از اینکه روی این اصرارم پافشاری می کنم دوباره اگر لازم باشد عذرخواهی مرا بپذیرید.
ما اهل رنج و حاشیه ایم. یعنی از تبار رنج و حاشیه. به حاشیه نویسی عادت داریم. اصلا به نظر من انچه که قرار است در حاشیه اتفاق بیافتد مهمتر است. مهم تر چون با دل هایمان حرف می زنیم. به حاشیه می پردازم چون دلم حرف زیاد برای گفتن دارد.
زندگی را در حاشیه نوشته ام چون دوست دارم عاشقش باشم. اگر بخواهم یک تعبیر بهتر از حاشیه ی قبلی بنویسم در این حاشیه شما را به حاشیه ی زندگی یعنی عشق می دعوتم.
عاشق باشیم اگر صداقت داریم. صداقت بدون عشق مثل زندگی بی حاشیه است. با حاشیه ی صداقتمان صادق باشیم.
حاشیه یعنی الان یعنی سایت یعنی تایپ یعنی تقریر برای حواشی دوستان.
من پاس می دارم آنچه که پاس داشتنی است. اصلا از پاس دادن خوشم می آید. پس به حاشیه ی این نوشته ام پاس شوید.
دوست دارم برای آنچه که قرار است در کنارم نزدیکم و شاید در خودم اتفاق بیافتد حاشیه بزنم. به من حاشیه بزنید یا بهتر بگویم مکتوب کنید حاشیه تان را.
الف. نژادی
این طوریه دیگه یعنی باید این طوری باشه تا پیشرفتی صورت بگیره ماهم راه می افتیم صبر کنید. ما هم قاطی وبلاگرا می شم. فقط شما را دعوت به صبر و عدم غرض ورزی و کتابت مکتوب میکنم.
الف.نژادی

عجله داری. انتظار داری. با هم متفاوتیم.اینکه عجله داری و انتظار تا در کم ترین زمان ممکن مکتوب کنند شاید برگردد به تفاوتمان شاید هم مربوط است به اینکه تازه آمده ای. مهم نیست هرچه هست می نویسی و این حرف ها شاید فقط برای گفتن صرف باشد شاید.
بنویس و باز هم بنویس رفیق من.
الف.نژادی
الف.نژادی
![]()
سلام
اصولا مي توان گفت كه وقتي يك نويسنده يجديد به وبلاگي اضافه مي شود، بايد منتظر تغييراتي بود و اگر نگوييم چند برابر حداقل ۲ برابر به آن اضافه مي شود جون ۲ تا آدم مختلف مي نويسند. گذشته از اينكه اين نويسنده جيد كي است كه جاي بسي توضيح دارد، مطمئن هستم كه مطالبي بسيار متافوت و البته خواندني و جالب خواهييد ديد. دعا كنيد كه اين دوست عزيزم هميشه شاد وآرام باشد و ادامه دهد و مرا تنها نگذارد كه مي دانم نمي گذارد. بعضي از دوستان او را شايد بشناسن كه اين برايشان جالب است و حتما از اين امر خوشحال مي شوند.
پس منتظر باشید. یا حق
یاسر
(یک توضیح کوچک: نوشته های دوستم با عنوان الف.نژادی در پیان نوشته ها مشخص می گردند.)

سلام هرچند که ازپریدن مطلب قبلی یک مقداری خسته شدم ولی به من این امیدواری را بدهید که بتوانم دوباره بنویسم آنچه در ذهن داشتم فکر می کنم یک مقداری تسلی کافیه پس مکتوب کنید.
ببخشید خیلی مطلب خوبی بود اما یک اشتباه کافیه که هر آنچه که رشته بودم پنبه کند شاید هم یک غرض... نمی دانم هر چه که بود پرید منتظرتان هستیم. ادامه دهید به سر زدن هایتان. به امید دیدار مکتوب هایتا ن. تا آپ بعدی منتظرتانیم.(الف. نژادي)
سلام این را کسی می نویسد که بهترین رفیقش هستم منتها اگر داستانمان را درستر می فهمیدیم خیلی برای آینده حرف ها داشتیم. می دانم که دارد می بیند. من و او دوست داریم آنچه که باید برای دوست داشتن از هم داشته باشیم .اکنون چند روزی هست که باهمیم. و او را تجربه می کنم دوست دارم که مرا مرا... . دانسته یا ندانسته ما باهم آشنا شدیم و این رفاقت شاید آینده ای خوب برای وب لاگ که داری می خوانی حاصل کند . باز می گویم نمی دانم چه می شود من و او داریم یک بار دیگر جدامی شوم و آن هم از هم . شاید سخت باشد اما اگر منتظر دیدار نوشته ای دیگر از این دست هستید دعا کنید که ما دوباره با هم یعنی کنار هم برایتان قصه بگوییم. یا حق .
الف. نژادی

الان مدتي است كه كنار تير چراغ برق در يك خيابان خلوت ايستادهام. هوا ابريست و دقيقاً مشخص نيست كه چه ساعتي از روز است. الان مدتي است كه ساعت به دستم نميبندم؛ اما احتمالا از ساعت چهار گذشته است. باد سردي ميآيد. برگها و آشغالهاي ريز و درشت به اينور و آنور ميروند. به دو طرفم نگاه ميكنم، به بالا و پايين خيابان؛ هيچ فرقي ندارد هر دو سمتش در غبار و مه مانندي فرو ميرود و گم ميشود. نميدانم دقيقا چه مدت اينجا ايستادهام، ولي مدت زيادي است كه ايستادهام. هيچ كس از خانهها بيرون نميآيد؛ نه ماشيني نه عابري، هيچ كس. انگار كه شهر متروكه است و فقط ساختمانها ماندهاند. نميدانم تا كي بايد اينجا بمانم. ميتوانم يكي از دو سمت را انتخاب كنم و ادامه دهم به هرحال به جايي ميرسم. ميتوانم همين جا بمانم، آنوقت چه ميشود؟ كاش عابري ميگذشت و نگاهي به من ميانداخت؛ آنوقت شايد دنبالش ميافتادم و از اين خيابان لعنتي ميرفتم. عابري نيست. مدتي ديگر ميگذرد. حالا خيابان شلوغ شده است، ماشينها به سرعت رد ميشوند. گيج شدهام، كدام سمت را نگاه كنم؟ از كدام سمت بروم؟ اين بار هم تصميم مشكل است؛ چه در خلوت چه در شلوغي تصميم گرفتن مشكل است. يك چيز متعادل، چيزي مابين اين دو ميتواند آدم را ياري دهد. نه سكوت محض نه سر و صداي ديوانه كننده.اكنون خوب است. ميترسم؛ همه چيز متعادل شده است؛ نكند ديوانه شده ام!! چگونه چنين چيزي رخ داده است؟ شايد من تغيير كردهام نه بيرون، اما هرچه هست اوضاع فرق كرده و من راضيام.

سال شکوفایی مبارک
از ديداري خيس از شادي و مهرباني تا وداعي آغشته از اندوه، از طلبههاي جوان تا شبه سكولارهاي گم در ترديد و شك، از همشهري جوان تا شهروند امروز از نگهبان دم مدرسه تا علي لاريجاني از آدمي سرشار از زندگي تا آن بيچاره كه خودش را آويزان كرده بود از پنجره براي خود كشي از جنوب تا شماليترين منطقهي شهر و يك سفر چند روزه كه همهاش ديدار بود و خداحافظي با دوستان مختلف كه تنها سببش كسي نبود و نيست جز دوست خوبم جعفر«یاسر»
چند كتاب هم خريدم، اوليش صيد قزل آلا در آمريكا ريچارد براتيگان ترجمه انصاري و البته نشر ني دوميش ناطور دشت(بعدازمدت ها!!) سالينجر ترجمهي نجفي سومي فراني و زويي باز همون سالينجر و ترجمهي يكي از همين معروفها كه الان اسمش يادم نيست سوميش فاصله كارور ترجمهي مصطفی مستور كه اين يكي مجموعهاي از داستانهاي كوتاه است كه مستور انتخاب كرده و كتاب مقدمه و زمينههايي دارد در آشنايي با كارور و آخريش يادداشتهاي شخصي يك سرباز باز سالينجر و ترجمه علي شيعه علي و اين آخري را اگر ترجمهي كس ديگري بود به احتمال 99 درصد نميخريدم و شايد هم اصلن با آن آشنا نميشدم و اين بر ميگردد به آشنايي من با علي و هم دانشگاهي بودن و دوست بودن و همكاري در نشريه مسافر و از آن مهمتر اينكه اولين ديدار ما يعني من و جعفر و باقر البته بعد از ديدار باقر و اگر اشتباه نكنم فربد در گلبندك با علي بود توي خوابگاه صد البته ميدونيد كه اين چند سطر رو واسهي چي نوشتم كه آره بابا علي شيعه علي رو ميشناسم و باهاش رفيقم گرچه گذشته از اين حرفها واقعا خوشحالم كه كتابش جز پرفروش هاست و تا چند وقته ديگه ميره واسهي چاپ سوم و افتخار ميكنم به مسافر و بچههاي اون كه آدمايي در اون قلم زدند كه كه بزرگ هستند و بزرگوار ودائم در مسير رشد، شايد يه كمي كليشهاي شد و ناجور اما نميدونم چه طور بچههاي مسافر و به خصوص هيئت تحريريه اولش رو توصيف كنم.(يه پاورقي كوچولو: هرچند كه سایه ي علي آقا از اولين همراه هاي "نور مكتوب" بوده.)
گاو به شكل پرواز يه پرندس؛ اينم براي حجت ميخواستم چندتا علامت تعجب بذارم كنار اين جمله و حتي ادامهي اين شعر رو كه نقطهي عطف صدا!!! (خدائيش اين ديگه علامت تعجب ميخواد) اون رو خونده بنويسم ولي ديدم كه علامت تعجب نميخواد چون حجت گفته و ادامه هم لازم نداره كه آهنگ معروفيه كه همون آقاي معروف خونده حالا اگه خيلي پرت يعني دور تشريف دارين يه راهنمايي ميكنم دربارهي اين آقا احمد عزيزي عزيز گفته: هركس عكس بنگي ... را چاپ كند به ناموس اين ملت خيانت كرده است.
موفق باشيد، بعداز مدتها طرح يه داستان اومده تو ذهنم،سرم خيلي شلوغه، همه جوره، و هنوز بايد صبر كرد( اينم تقديم به آپ قبليم صبر.)



