الان مدتي است كه كنار تير چراغ برق در يك خيابان خلوت ايستادهام. هوا ابريست و دقيقاً مشخص نيست كه چه ساعتي از روز است. الان مدتي است كه ساعت به دستم نميبندم؛ اما احتمالا از ساعت چهار گذشته است. باد سردي ميآيد. برگها و آشغالهاي ريز و درشت به اينور و آنور ميروند. به دو طرفم نگاه ميكنم، به بالا و پايين خيابان؛ هيچ فرقي ندارد هر دو سمتش در غبار و مه مانندي فرو ميرود و گم ميشود. نميدانم دقيقا چه مدت اينجا ايستادهام، ولي مدت زيادي است كه ايستادهام. هيچ كس از خانهها بيرون نميآيد؛ نه ماشيني نه عابري، هيچ كس. انگار كه شهر متروكه است و فقط ساختمانها ماندهاند. نميدانم تا كي بايد اينجا بمانم. ميتوانم يكي از دو سمت را انتخاب كنم و ادامه دهم به هرحال به جايي ميرسم. ميتوانم همين جا بمانم، آنوقت چه ميشود؟ كاش عابري ميگذشت و نگاهي به من ميانداخت؛ آنوقت شايد دنبالش ميافتادم و از اين خيابان لعنتي ميرفتم. عابري نيست. مدتي ديگر ميگذرد. حالا خيابان شلوغ شده است، ماشينها به سرعت رد ميشوند. گيج شدهام، كدام سمت را نگاه كنم؟ از كدام سمت بروم؟ اين بار هم تصميم مشكل است؛ چه در خلوت چه در شلوغي تصميم گرفتن مشكل است. يك چيز متعادل، چيزي مابين اين دو ميتواند آدم را ياري دهد. نه سكوت محض نه سر و صداي ديوانه كننده.اكنون خوب است. ميترسم؛ همه چيز متعادل شده است؛ نكند ديوانه شده ام!! چگونه چنين چيزي رخ داده است؟ شايد من تغيير كردهام نه بيرون، اما هرچه هست اوضاع فرق كرده و من راضيام.
عاشق سینما بودم یا نه سینما را دوست داشتم یا نه به سینما علاقه داشتم یا چیزی شبیه این؛ هر چند که سینما قانعام نمیکرد یا چیزی به من نمیداد.
سینما میتوانست مرا سرگرم کند و این شاید برای من کافی بود. سینما چیزهای دیگری هم برای من داشت که دقیقا نمیدانم.
-حالم از سینما بهم می خوره از سینما و دروغاش ... .
این را که گفت خیلی جا خوردم. نمیدانستم چه بگویم، اما سعی کردم که علاقهام را به سینما زیاد نشان ندهم. آخر نمیتوانستم ... .
اوایل برای کار با هم همراه شدیم. تحقیق برای بالا بردن مقاومت سازههای بتنی در سدها. همین. اما این تحقیق باعث شد که بیشتر با هم آشنا شویم. کمکم حرفها از سازههای بتنی دور می شد و به سازههای انسانی میرسید.
قبلاً يا همين يكسال پيش و يا دو سال پيش، داستاني مينوشتم يا چيزي شبيه آن؛ كه نياز مرا برمي آورد، آتشم را خاموش ميكرد، عطشم را فرو ميخورد؛ يا درست مثل اضطراب انتظار كه در لحظهي ديدار محو ميشود، همه چيز محو ميشد. قبلها وقتي كه حادثهاي يا مشكلي پيش ميآمد، با دردي با اشكي، با كشتن و تكهتكه كردن ساعات و ثانيهها، با دعوا با نامه يا با لبخندي اندوهناك موضوع تمام ميشد. وقتي دوري ناگريزي پيش ميآمد؛ هرطور بود حتي با فراموشي كه كه نميشد فراموشش كرد يا هر كار ديگري؛ يا حتي با سوار شدن ترك موتور و پرسه زدن در شهر و شلوغي آن، به هر حال تمام ميشد.
23 كلمه
دوستت داشتم، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت.
خودت شروع کردی. نه من شروع کردم. تقصیر من بود. من بودم که چشمام به چشمات افتاد، من بودم که از روحیاتت، فکرات، غرورت، حیات، مهربونیت، بچگییات و همه چیزت خوشم اومد.
_ سلام همسفر مییای باهم بریم
_ همسفر، همسفر، همسفر
_ ...
_ باشه
...
مشكل من، آرزوي من، آنچه كه ميخواستم، داشتن دست بود، داشتن زبان، داشتن چشم، داشتن پا، داشتن يك روح. هيچ كدام را نداشتم. كاش دستاني داشتم كه ميتوانست تو را در آغوش بيفشارد. دستاني كه تو را نوازش كند، دستاني كه تو را لمست كند. اما نداشتم. من چنين دستاني نداشتم. ميترسيدم دستاني كه هزار چيز ديگر را لمس كرده، آب و چوب و خاك و آتش و ميز و تخته و ديوار و فلز و پول و خودكار و هزار هزار چيز ديگر را در دست گرفته؛ اين دستان را حتي به تو نزديك كنم چه آنكه لمست كنم. آخر چگونه؟ می دانستم که اگر حتی به خود جرئت این کار را بدهم، دستانم خواهد سوخت.
اینکه کسی
نه
اینکه
نه
اینکه کسی را دوست داشته باشی ولی نتوانی ابراز کنی دردناک است.
ساعت 5 بعد از ظهر
ايستادهام كنار تير چراغ برق و عبور ماشينها را نگاه ميكنم.
ساعت 30/5
حالا تو آن طرف خيابان داري مرا نگاه ميكني.
ساعت 6
نيم ساعتي هست كه با هم قدم ميزنيم.
ساعت 30/6
حالا رو به روي هم نشستهايم زير سايهي درختها.
ساعت 7
او حرف ميزند و من گوش ميدهم .
ساعت 30/7
حالا او رفته است و من ماندهام و سايهي درختها.
ساعت 8
همچنان نشستهام.
ساعت 30/8
باز هم نشستهام.
ساعت 9
شب شده، بلند ميشوم، كاغذ را ميگذارم همانجا بماند.
باد كاغذ را با خود ميبرد مياندازد توي جوي آب، كلمات در آب نامفهوم ميشوند و تنها ردي از آنها ميماند.
شايد نبايد آغاز ميشد. نميدانم.
آقاي نژادي
- الو منزل آقاي نژادي؟
- نخير... بفرمايين
- ببخشيد مثه اينكه اشتباه گرفتم
- نخير اشتباه نگرفتين درسته
- يعني چي؟ شما كه گفتين اونجا منزل نژادي نيس كه؟
.
واو ( داستانی در زمینه ی عین شین قاف)
عاشق سینما بودم یا نه سینما را دوست داشتم یا نه به سینما علاقه داشتم یا چیزی شبیه این؛ هر چند که سینما قانعام نمیکرد یا چیزی به من نمیداد.
سینما میتوانست مرا سرگرم کند و این شاید برای من کافی بود. سینما چیزهای دیگری هم برای من داشت که دقیقا نمیدانم.
-حالم از سینما بهم می خوره از سینما و دروغاش ... .


