ساده دل بستن امري نهادينه گرديده است در ما و بعد گذر زمان و تغيير است و واقعيت ها كه بر ما تحميل مي گردد. حاصل در روح اندوه است و درد و در تفكر تناقض و گره هايي كور كه به سادگي باز نمي شوند. از طرف ديگر قرار گرفتن در شرايط مكاني و زماني خاص نيز مشكلات را تشديد مي كند و آدم مدام در فكر اينست كه راه خروج كجاست؟ اين المفر؟ اما قرارگاهي نيست و ما محبوسيم، محبوس امارت سرد تلخ تنيده در تارو پود لحظات زندگي. هر چه پيشتر مي رويم، هر چه بيشتر فكر مي كنيم قفس را تنگ تر مي يابيم و فضا را سياه تر. حال راه به چند شق قسمت مي يابد، تسليم شدن، ادامه دادن، سعي در حل نمودن مشكلات، عوض كردن مشي و مماشات طريق، و گزينه هاي ديگر، مارپيچي كه هي بيشتر و بيشتر پيچ مي خورد.
جست و جو آغاز مي گردد زماني در فلسفه، زماني در تاريخ، زماني در ادبيات، زماني در سينما، زماني در هنر، اما اندك زماني ديگر همه قفل مي شوند بر قفل هاي ديگر.
پس كجاست چاره؟ كجاست مفر؟ به كدام سمت بايد گريخت؟ عمر كم است و فرصت كمتر و هزار راه نامعلوم نرفته. بايد راهي باشد و اين بايد، يك بايد جبري است، جبر خلقت است كه اقتضا مي كند بايد راهي وجود داشته باشد.
و راهي هست، در همين نزديكي، نزديك تر از نزديك.
یا حا خدانگهدار


